انصراف مجيدی-خبرگزاری هنر
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥  

درحالی که به دنبال انصراف مجيد مجيدي از حضور در جشنواره نات‌فيلم دانمارک، مدير بزرگترين رويداد سينمايي اين کشور اروپايي از تصميم فيلمساز سرشناس ايراني مبني بر تحريم جشنواره ابراز تأسف کرده است به گزاش خبرگزاری  هنر، گویا قرار است فيلم‌هاي "جنسيت و فلسفه" محسن مخملباف، "گيلانه" رخشان بني‌اعتماد و محسن عبدالوهاب، "دم صبح" حميد رحمانيان و "جزيره آهني" محمد رسول‌اف در جشنواره نات‌فيلم به نمايش درآيد که با انصراف مجيدي، فيلم "فصل ممنوعه" فريبرز کامکاري جانشين آن شده است .
گفتنی است، مجيدي که قرار بود با فيلم "بيد محنون" خود در جشنواره نات‌فيلم دانمارک حضور يابد، حدود دو هفته پيش با نوشتن نامه‌اي خطاب به کيم فاس از اقدام موهن يک نشريه دانمارکي خطاب به پيامبر بزرگوار اسلام به شدت انتقاد و اعلام کرد در اعتراض به اين اقدام بزرگترين جشنواره سينمايي دانمارک را تحريم مي‌کند. آقاي فاس هم در مصاحبه با خبرگزاري ای اف پی درباره اين اقدام گفته است : "هدف از برگزاري اين جشنواره افزايش آگاهي از ساير فرهنگ‌ها و در نتيجه ساختن پلي معرفتي ميان مردم سراسر جهان است."
هفدهمين دوره جشنواره فيلم‌نات با حضور 165 فيلم از 50 کشور از امروز در دانمارک آغاز مي‌شود و تا روز نهم آوريل ادامه مي‌يابد



 
افتتاحيه فجر مجيدی ودرويش
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤  

 



 
انتقاد شديد مجيدی ازسينمای معناگرا
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤  

 يكي از كارگردانان سينماي ايران، " سينماي معناگرا " را مانع رشد خلاقيت هنرمندان و سينماگران دانست.

"مجيد مجيدي" روز شنبه در مراسم افتتاح "خانه فيلم" استان قم گفت: اين سينما تنها عنواني بيهوده براي فيلم‌هاي داراي مفهوم و معناست.

وي گفت : متوليان فرهنگي نبايد با بازكردن باكس‌هاي تهي زمينه سودجويي برخي افراد را مهيا سازند.

وي يادآور شد: در گذشته با نبود چنين عنواني باز هم فيلم‌هاي مفهومي و معنايي توليد مي‌شده است و دليلي براي ايجاد چنين باكس‌هايي وجود ندارد.

مجيدي، اين اقدام را تقسيم بندي ديدگاه‌ها دانست و آن را غيرقابل قبول توصيف كرد.

وي خاطرنشان كرد: اين پديده باعث مي‌شود كه عده‌يي از هنرمندان تازه نفس بجاي توسعه ديد هنري خود، توجه‌اشان را به‌مسائلي از جمله جن و فرشته معطوف كنند.

وي افزود: سينماي ايران با بازشدن بحث‌هاي فرعي، ضربه خورده كه با وجود صرف هزينه‌هاي بالا تنها چند فيلم قابل توجه توليد كرده است.



 



 
جايزه ويژه هيات داوران جشنواره دمشق به مجيدي رسيد-ايرانيوز
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤  

 خبر اختصاصي ايرانيوز

 فيلم بيد مجنون آخرين ساخته‌ي مجيد مجيدي كارگردان سينماي ايران
جايزه‌ي ويژه‌ي هيات داوران چهاردهمين جشنواره‌ي بين‌المللي دمشق دريافت كرد.

به گزارش ايرانيوز، مديرروابط عمومي بيد مجنون با اعلام اين خبر افزود :در مراسم پاياني اين جشنواره‌ي دوسالانه‌ي كه شب در هتل "ايبلاي" دمشق برگزار شد، وزير فرهنگ و رييس سازمان سينماي سوريه، جايزه‌ي ويژه داوران را به مجيد مجيدي اهدا كردند.
جايزه طلايي جشنواره نيزبه يك فيلم آرژانتيني اهدا شد.
فيلم بيد مجنون بابازي پرويز پرستويي چندي پيش برپرده سينماهاي تهران قرار داشت و توانست به فروش بي نظير بيش از سيصد وپنجاه ميليون تومان دست پيدا كند.


WWW.IRANEWS.ORG



 
يك گفتگوي محلي با پرويز پرستويي
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤  

يك گفتگوي محلي با پرويز پرستويي
احساس می کنم زياد راحت نيستيد آقای پرستويی؟
چرا چنين احساسی داريد؟
 رسمی نشسته ايد.
من که از شما راحت تر نشسته ام.
 با يك مصاحبه كاملا تهرونى موافقيد؟
آره، از اصل خويش كه فرار نمی کنم؛ هر چه هم که هستم، مديون اين شهر و اين محله ام. خيلی ها در بحث های طولانی ای که برای کارهايمان داريم، می گويند: "شما که بچه جنوب شهريد، مى‌توانيد خيلی راحت به اين نقش ها نزديک شويد." من، هيچ‌وقت اعتقاد به اين ندارم. چون همين جا، در همين جنوب شهری که زندگی کرده ايم، آدم‌هايی بوده‌اند که حتی محيط اطرافشان را خوب نمی شناختند. اين نمی تواند دليل باشد که آدم، حتما ً بايد در جنوب شهر باشد تا درد و غم و معضل و حتی خوبی ها و معرفت جنوب شهر را خوب بشناسد. در همين جنوب شهر از سه سالگی بزرگ شده ام و با همه جايش آشنا هستم...
 يعنی مثل کف دست...؟
بله، خيلی راحت. اين جا کار می کردم و زندگی می کردم. عمری را اين جا گذرانده‌ام و هم‌چنان، اين جا را به روز می بينم. هميشه به دوستان هنرجو می گويم که راه بيفتيد، ببينيد اطراف را. مردم خوب همه جا هستند؛ نمی خواهم بگويم جنوب شهر تافته جدا بافته است. کلا ً خيلی آدم‌ها هستند که در خانه شان، خانه شان را نمی شناسند. هنوز روی داخل خانه شان تمرکز نکرده اند که بدانند چه اشيايى درونش هست. خوب است هر آدمی که روی کره زمين زندگی می کند، جامعه شناسی ای برای خودش داشته باشد. بالاخص جماعتی که در وادی هنر کار می کنند، لازم است که محيط اطراف و جغرافيای محل زندگی شان را بشناسند. هنرمند وقتی اتيکت هنرمند به خودش می گيرد، نمی تواند لايق اين مقام باشد. مگر اين که درباره همه چيز شناخت کامل داشته باشد. اگر شناخت کامل داشته باشد، آن وقت مى‌تواند در هر موردي، خوب فکر کند، خوب ببيند، خوب تأثير بگيرد و خوب تأثير بگذارد.
 از موقعی که بچه محل ها فهميدند ما، خبرنگاران همين منطقه هستيم، مدام می پرسيدند که چرا سراغ "پرويز پرستويى" نمى‌رويد. چه اتفاقی می افتد که يک فرد، به نماد يک محله تبديل می شود و نامش به نام و هويت محله گره مى خورد؟
يک بحث نوستالژيک است ديگر. بنده آن زمانی که شناخته شده نبودم، يک فضای ديگری در اين محله برای خودم داشتم. خوب لابد جالب است براى مردم، همان قدری که برای من جالب است. من می توانستم محل مصاحبه را بيندازم دفترمان در ظفر يا در منزل. ولی گفتم اين مصاحبه يک تير و دو نشان است. اگر دروغ نگفته باشم، دست کم ماهی يک دفعه به اين‌جا مى‌آيم و سر می زنم يا هر وقت که می روم بهشت زهرا، از اين مسير رد می شوم، پس زياد غريبه نيستم. برای من کهنه نشده است؛ کهنه هم نخواهد شد. همان قدری که برای من جاذبه دارد، مسلما ً برای کسانی که اين‌جا رشد کرده اند، يا همپالگی بوده‌ايم يا باهم، هم‌بازی بوده ايم، وقتی که من را در تلويزيون می بينند يا سينما، برایشان جاذبه ايجاد می کند. دوست دارند آدمی را که اين جا از بچگی ديده اند، حالا هم ببينند. با او ارتباط برقرار کنند، حرف بزنند، ببينند همان آدم است يا تغيير کرده است. البته تغيير که چيز بدى نيست، منتهی خوب تغيير کردنش مسأله است. اين است که همان قدری که برای خود من آمدن به اين محله ها، مسأله است، طبيعی است که صحبت کردن با من هم برای اهالی محله، همان اهميت را داشته باشد. اين اهميت دو طرفه است.
 اين درجهاز معروفيت و محبوبيت، آيا ممکن است گاها ً منجر به خودبينی هايی هم شود؟
ما دو تا مقوله داريم. کسانی که می آيند در وادی هنر يا حتی ورزشى که در ورزش، هم خيلی از آدم ها را داشته ايم که از همين مناطق بلند شده اند و به عرصه های ملی و بالا رسيده اند...
 يعنی معروف تر از شما بودند؟
من زمانش را می گويم. بله، آن موقع اين جوری بود. خدا بيامرزد "عزت الله جانملکی" را که در تاج آن موقع بازی می کرد. مهره خيلی مهمی بود، يا کشتی گيرهايی که بوده اند؛ عباس جديدی و کاوه و ... من هميشه لذت می برم، برای من اهميت دارد. اگر آدم‌های موفقی در اين عرصه هستند، نه اين که جاهای ديگری موفق نيستند، ولی عمده‌ترينشان بچه های همين جنوب شهرند. علت هم دارد. يک عده مشهورند و در کارشان موفق اند. ولی يک عده هم موفق اند، هم مشهورند هم محبوب. وقتی شما اين محبوبيت را به من لقب می دهيد. (اميدوارم که اين جوری باشد) اصلا ً شاخ درنمى‌آورم. به اين خاطر نه به خودم می گيرم، نه غره مى‌شوم، اين محبوبيت، تابع نوع زندگى اى است که در اين محله کرده‌ام...
 همان دو طرفه بودن؟
ببينيد من می گويم اين جا مدينه فاضله نيست، هميشه با کسانی که صحبت می کنم می گويم، فکر نکنيد برای خوب بودن، موفق بودن، محبوب بودن، حتما ً بايد برويد در جنوب شهر زندگی کنيد، مگر اين که يک چيزهايی را فهميده باشی . مثالی در هنر هست، می گويند هنرمندانى موفق اند که بتوانند در تنگناها موفق باشند، آدم‌هايی موفق اند که هر چقدر عرصه را برايشان تنگ می کنی، دوباره خلاق اند. وگرنه اگر امکانات هميشه آماده باشد که هيچ اتفاقی نمی افتد. مهم اين نيست که من بچه اين جا بوده ام، مهم اين است که خوب اين جا را درک کرده ام. خوب لمس‌اش کرده ام، خوب زندگی خودم را، اطرافيانم را تجزيه و تحليل کرده ام و اگر الان جايگاهی در هنر دارم نتيجه درک و فهم من از محيط اطراف است. همين محله های فقيرنشين، محله‌هايى که همه آدم‌ها از همه چيز هم خبر دارند. بر خلاف بالای شهر که اگر طرف بميرد و بوى گند هم بگيرد، همسايه بغلی اش باخبر نمی شود. ولی اين جا من يادم است، روزی که بهروز ما شهيد شد، از سر همين ترمينال (معروف بود به "گود على") تا جوانمرد قصاب حجله زدند. کی هزينه می کرد؟ ذات درست همين آدم‌هايی که اين جا زندگی می کنند ديگر. دلشان برای همسايه شان می تپد. مهم نيست بشناسند يا نشناسند. در کل يک احساس خويشی، همبستگی و وحدتی می کنند و همين باعث می شود به قول معروف اگر گوشت هم را هم بخورند، استخوان هم را دور نمی اندازند. امکان دارد دائم کل کل هم داشته باشند باهم، اما به جايش که برسد، خيلی تکيه گاه و پای خوبی اند برای همديگر. اين است که من خيلی چيزها را از اين جا ياد گرفته‌ام؛ من به آن خود شيفتگى‌ها نرسيده ام، نمی خواهم هم برسم. به نظر من يک طاعون است که آدم در عرصه زندگی به يک خود شيفتگی برسد. هميشه مى‌گويم كه دوتا "پرويز پرستويى" وجود دارد؛ يک پرويز پرستويى که يک بيوگرافی و شناسنامه دارد، زادگاهش همدان است، بزرگ شده دروازه غار و خزانه، زن و بچه دارد و... و الان هم دارد زندگی اش را می کند. اما يک پرويز پرستويى دوم هم وجود دارد که ساخته و پرداخته اجتماع است. يعنی آدم‌ها آن را در اجتماع ساخته اند. يک جايگاهی داده اند، که وقتی من "پرويز پرستويى" اول نگاهش مى‌كنم، مى‌گويم: "دمشان گرم، جايگاه خوبی به اش داده اند" حالا اگر چه خودش هم تلاش کرده، زحمت کشيده، ولی خوب جايگاه خوبی به اش داده اند. وقتی من پرويز پرستويى دوم را مى‌بينم. نمی گويم "آره ديگر، ما اينيم ديگر!" من اين‌جا تنها چيزی که به مغزم خطور می کند، مى‌گويم خيلی خوب، آن پرويز پرستويى اول، مسئوليتش سنگين تر شده است، يعنی بايد آن پرويز پرستويى دوم را برای آدم هايی که ساخته اندش، خوب حفظ کند. نگه اش دارد، چون می داند هر زمانی که آنها نخواهندش، خيلی راحت برش مى‌دارند. کس ديگری جايگزينش مى‌شود. اين است که من، کلا ً انگيزه هايم اين بوده، اگر موفقيت و محبوبيتی است، اگر شهرتى هست، همه نشأت گرفته از جايى است که زندگی کرده‌ام. در مورد خودم مى‌توانم اين را بگويم. ديگران را نمی دانم؛ ديگران شايد رفته اند و تحصيلات عاليه داشته اند. ولی من، تحصيلات عاليه هم نداشته‌ام. ولى از دانشگاه خود اين مردم بوده که فارغ التحصيل شده‌ام. از دانشگاه همين محله است که فارغ التحصيل شده ام، اين را در هيچ کتابى درس نمی دهند. در هيچ کجا هم نمى نويسند. اين است که من هميشه خودم را مديون اين‌جا می دانم و هميشه با نگاه به اين‌جا، به فردايم فکر می کنم. يعنی اين عقبه هميشه جلوی چشمم چراغ می‌زند. مراقب من است و هميشه به من تلنگر می زند. شايد نمی دانم اگر به لحاظ آماری بخواهيد حساب کنيد، اگر من بيشترين نباشم، شايد بگويم دومين نفرم که بيشترين جايزه های اين مملکت را گرفته ام. حالا چه در خارج از کشور، چه در خود کشور. اين‌ها برای من، درست است که به لحاظ مقام، خيلی ارزشمند است، اما من يک مسير ناکجاآبادی را دارم می‌روم، انتهايش هم معلوم نيست کجاست. هر چه جلوتر می روی، مثل اين بازی های گيم می ماند، سخت تر می شود. هرچقدر جلوتر مى‌روی، امتياز بيشتری می گيری. اما بايد متمرکز تر و دقيق تر هم بشوى و من دارم اين مسير را می روم. حالا يك نفر می گويد بيا به خاطر اين راهى که داری می روی، به خاطر اين که تشنه‌ات نشود، اين آب را بگير بنوش و اين قرص نان را توشه کن که اذيت نشوی. اين همان تقدير، همان سيمرغ و تنديس است. ولی مرا از راهم باز نمی دارد. اين جورى نيست که بگويم من تشنگی ام برطرف شد يا گرسنگی‌ام. من همين را مى‌خواستم، پس برگردم بروم ديگر. نه! من يک راه طولانی دارم و بايد بروم و همه اين‌ها هم به خاطر اين است هيچ وقت ياد نگرفته‌ام که چه جوری خودم را بگيرم، واقعا ً شايد اگر بلد بودم، اين کار را می کردم.

ياد نگرفته ايد ؟
شکلش معلوم است، حداقل در ديگران دارم می بينم. ولی نمی خواهم اصلا ً ياد بگيرم. من در روزها که بيرون می آيم، نه عينک نمی زنم که مرا بشناسند، نه عينک می زنم که مرا نشناسند. يعنی هيچ وقت با عينک زندگى نمى کنم. خيلی راحت دارم زندگی خودم را می کنم. چون اصلا ً هيچ اتفاقی نيفتاده است. هيچ اتفاقی! اگر ما انسانيم، اگر ما زاده شده‌ايم، اگر يک خالقی داشته‌ايم، بنابراين آن خالق ما را به وجود آورده و ما هم يک شرح وظايفی داريم و داريم به آن عمل مى‌كنيم. اما انسان بايد تأثير گذار باشد حضورش. يعنی بايد معنا داشته باشد. به هرحال همه ما در يک چيز مشترکيم. به لحاظ مغز، پنج سير مغز در کله همه مان هست ديگر. ولی هر کسی يک جور از اين پنج سير استفاده می کند. خيلی ها آکبند نگه اش داشته اند كه آن دنيا بفروشندش و می خواهند گران هم بفروشند! ولی آدمی که در اين جامعه دارد زندگی می کند، حق ندارد فکر نکند و به کار نگيرد داشته هايش را. هم بايد تأثير بگيرد و هم بايد تأثيرگذار باشد. يک سرى شرح وظايفشان اين است. همه اين هاست که باعث مى‌شود با نگاه به گذشته ام، هيچ وقت غره نشوم.
 اين مردمی که گفتيد پرويز پرستويى دوم را می سازند، کدام مردم هستند؟
همه مردم نقش دارند در اين ساختن. چون با آن‌ها زندگى مى‌كنم. مثلا من تمام نقاط تهران را پياده تايمش را دارم.
از اين جا تا بهشت زهرا يک ساعت و 45 دقيقه می روم. از خود ترمينال تا واحد نمايش دوراهی يوسف آباد پياده می رفتم. از اين طرف از ريل قطار می رفتم از راه آهن سر در می آوردم از راه آهن پياده می رفتم تا ميدان وليعصر امروزی.
چرا پياده؟
دوست داشتم. آن ديدن را دوست داشتم. چون فکر می کنم که تعريف کار ما اين است. من خودم الان وسيله نقليه دارم، ولی هميشه که اين طور نبوده. همين الان هم اگر ماشينم خراب شود، محال است آژانس سوار شوم. مگر اين که کار فورى داشته باشم. برايم جذابيت دارد پياده رفتن و ديدن. البته نه به سبک بعضی ها که می روند تا مردم ببينندشان. اصلا ً بعضی وقت ها خود مردم مرا متوجه می کنند که کارم چيست، مثلا ً می بينم که طرف دارد نگاه می‌کند. هی نگاه می کند. تا جايى که بروم به طرف بگويم ببخشيد، شما مشکل داريد؟ طرف می گويد: "سلام آقای پرستويى!" بعد يک دفعه متوجه می شوم که ای‌داد بيداد. اصلا ً يادم رفته کارم چيست. اغراق نمی کنم، وجدانا ً می گويم. يا پيش آمده که کاسبی مرا صدا کرده که آقا، تو راحت همين جور داری راه می روی؟ می گويم مگر چه شده؟ چرا بايد ناراحت راه بروم؟ فوقش يک امضا است. من که نبايد فرار بکنم. هر کس دارد زندگی می کند؛ هر کس با تعريف های خودش. امثال ما يك مقدار خاص تريم به خاطر بيشتر ديده شدنمان. بقيه ولی ديده نمی شوند وگرنه در ذات قضيه که فرقی نيست. بزرگ‌ترين سرمايه زندگى‌ام مخاطبانم هستند. با او تعر يف می شوم. يعنی اگر مخاطبی وجود نداشته باشد، من تعريفی ندارم. وقتی نباشد، من برای کی بازی کنم؟ کار ما با مخاطب تکميل می شود اصلا ً. اين که می گوييد كار ما تأثيرگذار است، درست است؛ چندی پيش نمی دانم يکی از مسئولان گفته بود که ما اگر تمام تلاشمان را بكنيم هرهفته يک دانشگاه تهران را برای نماز جمعه پر می کنيم. ولی يک اثر هنری، شصت ميليون آدم را يک دفعه پای تلويزيون می نشاند. وامصيبتا بر هنرمندی که نفهمد و احساس مسئوليت نداشته باشد.
 شما فرض کنيد رخشان بنی اعتماد يا هر اهل سينمای معروف ديگری، اهل منطقه ديگری باشد و با بچه های کوچه و بازار و عامی آن منطقه صحبت کنيم، تصور می کنيد اين "نماد بودن" را دارا باشند يا اصلا ً خود شماى "پرويز پرستويى"، اگر در يکی از مناطق شمالی تهران به دنيا می آمديد، آيا بازهم به اين نماد تبديل می شديد؟
خوب چرا، مگر الان آقای انتظامی نيست؟
 احساس نمى شود.
البته مثلا ً آقای انتظامی، به بچه محل هايش فقط ربط ندارد، فراتر از اين حرف هاست، کشورى است. روزى که آقاى انتظامى صندوق به گردنش گرفت و برای افغانى ها پول جمع کرد، تمام ايران راه افتاد. ببينيد يک هنرمند می تواند تأثير گذار باشد درهمه جای تهران...
 از نظر شناخته شده بون، درست ولى...
دراين که لوطى گري، مرام ، مردانگى و همه اين خصلت در جنوب شهرى ها بيشتر است، شكى نيست. در چشم می زند. نه اين که بگويم در جای ديگر نيست...
 يعنى مردم اين محله و محله هايى از اين دست، با افتخار به شما و امثال شما، كمبودها و سختى هاى زندگى شان را از ياد می برند؛ احساس خوشايند پيشرفت. اما آيا يك بچه بالا شهرى به اين که مثلا ً رخشان بنی اعتماد، بچه محلشان است، افتخار می کند؟ اصلا برايش مهم است؟
افتخار می کنند، ولی نه به آن نسبتی که اينجا هست. اينجا داستانش فرق می کند. شما هر خصلت انسانی، معرفتی ای را که بخواهيد نمره بدهيد - با ادعا اين را می گويم - در جنوب شهر، بيشتر است. به همين خاطر است که می گويم وقتی برادر من شهيد شد، از سر ترمينال تا جوانمرد قصاب، حجله گذاشتند و همه هم مى آمدند و شرکت می کردند. (تازه آن موقع چندان شهرتى نداشتم. يك نفر كه تئاتر هم كار مى كند) ولی مثلا ً اگر همين اتفاق در منطقه سه يا يک يا ... می افتاد - نه اين که بی تفاوت باشند - مى دانند يک آدمی، شهيدی، هنرمندي، نويسنده ای در اين محله هست، وقتی صحبت می شود، مى‌گويند اين، بچه محل ماست. در همين حد. نوع سيستم زندگی آن جا جوری است که آدم ها، ارتباط تنگاتنگی با هم ندارند.
 ببينيد، همه اين چيزهايى که شما گفتيد، پشت آن علاقه به شخصيت شما وجود دارد. اما آيا آن ها مى توانند به جايگاه شما برسند؟
باشد، امكان دارد به آن چيزی که پرويز پرستويى يا اکبر عبدى نرسيده، برسد. ولی ممکن است که برای خودش جايگاه ويژه ای داشته باشد. من بيشتر با جوان ها صحبت می کنم، در آموزشگاهی که هستيم. (مدير آموزش آنجا هستم) اتفاقا ً حرفم اين است که "نداشتيم، نرسيديم، و... نشديم" وجود ندارد. من اگر بخواهم همين الان، يک عکس با همپالگی های خودم بگيرم که با چه كسانى حشر و نشر داشتم و نوع زندگی و سيستم زندگى اى که داشتم، تعجب مى كنيد. به هر حال نمى‌شود کتمان کرد كه فقر فرهنگی ، مالی و همه اين ها وجود داشته. اما اين وسط بعضی ها تن پرورى مى کنند، بعضى ها اين چيزها را می بينند و بعد راحت می گويند ما که نداشتيم، داشتيم مى‌رسيديم. من می گويم اگر نداشتی و به اين فکر افتادی که می توانی مقابله کنی ، برنده ای! درتاريخ، هميشه، کسانی که بيشتر رنج برده اند، آدم های موفق بوده اند. ما بعضی وقت ها از رياضت خودمان فرار می کنيم و آن مى شود حاکم بر ما. عين خوره تن مان را می خورد. ولی اين طور نيست. روزی که همين من، در همين محله، در همين کوچه، در کاخ جوانان بهترين بازيگر انتخاب شده بودم، تا چهارده سال دور از چشم خانواده قاچاقی تئاتر کار مى كردم. ولى الان شما در اين محله نشسته ايد و خيلی علنی، پايگاه فرهنگى تشکيل داده ايد. من آن موقع تو همين بلورسازى "صادق کچل" (معروف بود و الان مرده) پرس کار و کمک پرس بودم. ما با اين ها بزرگ شديم. اگر اين ها باعث می شد که من بگويم ديگر فراموش می کنم كه چه زندگی ای داشتم و جه كارهايى مى كردم، اما الان همه اش را خوب خوب يادم هست...
 از لحظه ای که تصميم گرفتيد، کار هنری را شروع کنيد تا الانی که به واسطه اسم و رسمتان، داريم با شما حرف می زنيم، يک راه و بعد زمانی طی شده است. فلاش بکی بزنيم به لحظه های تنهايى و سختی ای که در اين ميان داشتيد.
بهتر است بپرسيد چه سختی هايى نکشيدى.

خوب، چه سختی هايى نکشيديد؟
هر چی بوده، کشيده ام. من تمام مدت کار می کردم، خوب آن كارهايى که در محله بوده، يك طرف. ولی آن كارها که بيرون از اين‌جا، اكثرا براى تئاتر، بود. مثلا در دانشگاه تهران، نمايش ميلاد را اجرا مى کردم، من از همين جا پياده می رفتم تا دانشگاه تهران.
 چقدر راه بود؟
حدود دوساعت، دوساعت و نيم. فکر می کردم که در اتوبوسم و بايد بروم!
 آن دو ساعت و نيمی که در راه بوديد، زمانی که در راه بوديد، چه فکر هايى با خودتان می کرديد؟ به طور طبيعى خستگى هم داشت.
اصلا ً اين طور نبود. پذيرفته بودم که اين مسير را بايد بروم، چون چاره ديگری ندارم. پذيرفته بودم که اين مسير روزانه من است. حتی يادم است با بچه هايى که در نمايش کار می کردم، بچه های راه آهن بودند؛ محمد کاسبی، تورج مهرزاديان - دوبلور - بود، ما که می رفتيم واحد نمايش دوراهی يوسف آباد، من از اين جا پياده راه می افتادم، از اين پشت می رفتم روی ريل آهن، بعد پياده بيست دقيقه ای می رسيدم تا راه آهن، از راه آهن هم می رفتم تا ميدان وليعصر، از آنجا هم تا دوراهی يوسف آباد.
 از راه آهن؟
درست از وسط. عادت داشتم که از روی ريل بروم. با بچه ها مسابقه می داديم. از اين جا تا شاه عبدالعظيم، روی خط آهن، با حفظ تعادل، حرکت می کرديم. با سرعت تمام می رفتيم. غروب هم که برمى گشتيم، می گفتند بيا با اتوبوس برگرديم، با هم مسابقه می گذاشتيم، آنها سوار اتوبوس می شدند و من پياده. ركورد داشتم، از دوراهی يوسف آباد تا راه آهن را 35 دقيقه پياده می آمدم. آنها با آن اتوبوس دوطبقه ها می آمدند و من پنج دقيقه در راه آهن می ايستادم تا اتوبوس آنها برسد. هر شب اين جوری بود. پذيرفته بودم. هم اين که ورزش بود، هم اين که چاره ای نداشتم. چون خودم با خودم تعهد کرده بودم، نمى توانستم از کسی چيزى طلب کنم.
 اولين تئاتر حرفه ای شما در همين محل بود يا بيرون؟
اولين تئاتر ما در دبيرستان "دکتر عميد" اجرا شد، بعد در مدرسه "شهاب" - الان نمی دانم اسمش چی شده - بود. در راهروها يا پاگرد پله ها سن می زديم، طراحی می کرديم، بعد بچه ها تو راهرو می نشستند و اجرا می کرديم. از آن جا، رفتيم مرکز رفاه نازی آباد، بغل کانون پرورش فکری نوجوانان؛ پل پيچ. در واقع تماشاگران حرفه ای مان را - اولين بار - آن جا شناختيم. ولی اولين نمايش حرفه ای که خيلی حرفه ای هم اجرا شد و تماشاگر خاص و عام بودند، تالار مولوی دانشگاه تهران بود. سال 55، 56 با نمايش ميلاد. يادم است صف تماشاچيان تئاتر ما، با صف سينما بهمن فعلی قاطی می شد!
 يعنی اين قدر شلوغ می شد؟
صف مردم از خيابان 21 آذر می آمد داخل انقلاب و با صف سينما بهمن قاطی می شد.
 خودتان از بيرون مى ديديد؟
چون اکثر وقت ها دو سانس اجرا می شد، بين سانس ها می رفتيم ميدان انقلاب يک آبگوشت سرايى تا چيزى بخوريم. از آنجا می ديديم که ملت تو صف هستند. يادش به خير، آدم ها را نگاه می کرديم. می ديديم کی مستحق تر است يا خانواده و بليت گيرشان نمی آيد، كارت افتخارى هامان را مى داديم كه استفاده کنند.
 تا قبل از اولين اجرای حرفه اى تان در تالار مولوی، در روزگار تئاتر مدرسه، بهترين بازخوردی که از کارتان داشتيد، چه بود؟
يکی از عللی که باعث شد برويم و آموزش ببينيم، معلمانمان بودند. در دبيرستان دکتر عميد، معلمانى داشتيم - که هميشه هم از آن ها اسم می برم - آقايان ابراهيمى و محمدى. محمدى ادبيات درس می داد، ابراهيمی را يادم نيست. اين ها کسانی بودند كه به غير از معلمي، يک نگاه ديگری هم به شاگردانشان داشتند. دلسوزی می کردند که "حيف است برويد جايى آموزش ببينيد."
 همه جا راجع به كتابى كه داريد مى نويسيد صحبت مى كنند .قضيه چيه؟
چند نفر از دوستان مطبوعاتى پيشنهادش را دادند، بعد هم مصاحبه هايى کردند و رويش کار کرديم.
فکر می کنم برايم زود است و اين قدر به جايى نرسيده ام که بخواهند کتابی برايم چاپ کنند.
 موهايتان که سفيد شده است!
باشد، ولی به لحاظ تجربه و سن، جلوتر از ما کسانی هم هستند. اما اين كتاب خاطره اى نيست. (اگر نوشابه بازكردن الكى نباشد) مانند يك مجموعه آموزشی است، برای کسانی که می خواهند وارد هنر شوند. تکليفشان با خودشان روشن می شود.
 در اين قسمت مرورخاطراتتان، جالب ترين بخش برای شما کدام بوده است كه خوشتان آمده؟
خود گذشته، تا قبل از وارد شدن به دنيای هنر و اين چيزها. خودش بحث مفصلی دارد. يك تكه از گذشته را - حتی اگر ده بار تعريفش کنم - جا نمى اندازم. چون برايم مهم و تأثير گذار بوده و حفظش کرده ام.
 خودتان که اهل سينماييد، هر فيلمی سکانس های درخشانى هم دارد...
کل زمانی را که من در يک فيلم بازی می کنم، لحظه به لحظه اش خاطره است. من روشم اين جوری است که وقتی می خواهم وارد يک نقش شوم، قبل از وارد شدن، يک بيوگرافی برای خودم می سازم. خيلى از نقش‌هايى بوده که اگر ديگرانى غير از من، بازی می کردند، بايد می رفتند کل مکاتب را به هم می ريختند تا اين اتفاق بيفتد. اين اعتقاد من است که همه چيزهايى که در جهان مکتوب می شود، نشأت گرفته از روزمرگی است، از خود جامعه است. بنابراين من هيچ نتوانسته ام نگاهم را از چيزى بگيرم و همه چيز برايم مهم جلوه می کند. همه موجودات، اشياى و... اصلا ً جزو عادتم شده که روی همه چيز دقيق شوم. به خاطر همين فيلم‌ها و بازی‌ها برای من همه اش خاطره است. بزرگ ترين خاطره اين است که خالق خداست، ولی بازيگر می‌تواند يك خالق باشد. يعنی آدمی را بسازد برای خودش، از قالب خودم در بيايم و تبديل شوم به کس ديگر، اين سير و سلوک، خيلی سير و سلوک مهمی است. يعنی جوری وارد شوم که شمای بيننده يادت برود اين ، پرويز پرستويى روی پرده است. اميدوارم بشود.
 كمى زوم كنيم روى گذشته‌ها. نوستالوژيك هاى سيال ذهن. موافقيد؟
برويم.

از كى هم محله اى ما شديد؟
من سال 34 به دنيا آمدم. سال 37 از روستامان بلند شديم و آمديم تهران. وقتی هم آمديم رفتيم دروازه غار و تا سال 47-48 دروازه غار بوديم؛ مستأجر. خانه "قمر خانم" زندگی می کرديم! از اين خانه های کندويى و کارگرى. مثل همين دفتر شما که الان نشسته ايم و صحبت می کنيم، يكى از همين خانه قمر خانمى ها براى حاج مرشد شجری زاده بود كه داشت مى‌ريخت. بگذريم. مستأجر بوديم و وضعيت خوبى نداشتيم. مادر بيش از هر کسی رنج می ديد. يک روز يادم هست که نگذاشت پدرم سر کار برود. چون پدرم دوره گرد بود. از همين بلوری های اين جا، جنس های بلور می گرفت و مى‌برد کرج. با درشکه توزيع می کرد. کارتن را روی سرش می گذاشت و... كار هر روزش بود. مادر گفت: "نمی خواهد بروی سر کار" متوجه شديم که مادرمان پولدار شده است! پس انداز کرده بود. گفت برويم خانه بخريم. ما آمديم همين جا، ته کوچه، پلاک 39، مال همشهری مان بود. پنج اتاق داشت و دو طبقه بود، يازده هزار تومان خريديم. يعنی اين يازده هزار تومان را مادر، از خرجی خانه و... پس انداز کرده بود. بدون اين که کسی خبر دار شود. جايى هم گذاشته بود که کسی خبردار نشود. داخل متکا! بالاخره خانه دار شديم و آمديم ابنجا.
 خيلی حس خوبى داشت؟
طبيعی است. همه زندگی مان، در يک اتاق سه در چهار می گذشت. پنج نفر، بوديم و يک اتاق دوازده متری که سونا و جکوزی و استخر اين ها، همه اش توش بود! خلاصه آمديم اين جا. همه جا آن موقع گود بود. همين مخابرات روبرو، گود بود. محله های نا امنی داشت. پر از حلبی های زايد براى روغن نباتی. همه آشغال های جاهای ديگر رامی آوردند اين جا. يک در نفتی بود در اينجا که آب سياه می گفتيم. همه آب ها و فاضلاب ها جمع می شد اينجا و ما می رفتيم شنا می کرديم! سياه و چرب و چيلی می شديم. آخر هم در خانه كتك مى‌خورديم! دقيقا ً يادم هست که همين مخابرات، بابت آرماتورهايش، اکيپی کار می کردند که ما، کارگرش بوديم. ميل گردها را که می گذاشتم روی شانه ام، پوست شانه ام می چسبيد به ميلگرد ها، اين قدر که داغ بود...
 پس تئاتر چه مى‌شد؟
ما اين جا کار می کرديم و بعد از ظهر هم می رفتيم تئاتر. من تاول های دستم را روی صحنه می ترکاندم. آن موقع ، در سن14 سالگی، نقش پدری را بازی می کردم که کارخانه کار می کرد! كلا آميخته با کار بوديم. اصلا ً پدر و مادرها بچه هايشان را اين جوری تربيت می کردند که اوقات بيکاری شان را با کار پر کنند. يادم است دوران دبستان که می آمديم خانه، مادرم يک قابلمه، باقالى آماده مى‌كرد، يک جعبه ميوه می گذاشتيم و دو تا نعلبکی رويش و قابلمه زيرش، نمکدان و... ملت می خريدن. يا شيشه نوشابه های کوچك، نوشابه يا دوغ می گرفتيم و مى‌فروختيم، يعنی مدام کار می کرديم. از طرفى با حاج‌آقا صفار هرندی - وزير ارشاد فعلى - كه بچه محل ما بود در مسجد حاج آقا هرندی، دعای ندبه می رفتيم، شب ها نماز می رفتيم، باعث شد کلی حديث حفظ کنم، پاک کن و مداد جايزه می دادند. من قرآن را از طريق آنجا و هيأت هايى که داشتيم، ياد گرفتم.
 هنر از اين محله سرچشمه گرفت و شروع شد؟
بله. تئاتر حرفه ای من از اين جا شروع شد. مثل الان هم نبود که تا بچه زبان باز می‌کند، انواع و اقسام کلاس‌ها را برايش می‌گذارند؛ پيش دبستانی و آمادگی و مهد و اين ها! يك مکتب‌خانه بود و ميرزا مسلم. سوزمه گذاشته بود آنجا با نان روغنی اگر نمی خريديم فلکمان می کرد. يعنی به جای پيش دبستانی و آمادگی و... که بچه ها بايد خوب رشد کنند، با فلک ما را بزرگ می کرد!!
 حالا تأثير گذاشت يا نه؟
آره، اين شکلی بود ديگر. حرفم اين است که آن موقع ها بچه را جوری تربيت می کردند که بتواند روی پای خودش بايستد. آبديده شود، محکم شود، مقاوم شود، سختی ها را بچشد، در عين حالی که دلشان پرپر می‌زد، بچه ها را کنترل می کردند. محله ها اين قدر که نا امن بود، بچه ای که بيرون می رفت، برگشتنش، با خدا بود که سالم برگردد. حشيش نکشد، سيگاری نشود، عرق خور نشود و هزار بدبختی ديگر. بعد در مدرسه گفتند که برنامه های فوق برنامه داريم و ما رفتيم برای نمايش اسم نوشتيم. برای اولين بار. من هم بچه خيلی شيطانی بودم. در هميین دکتر عميد شروع کرديم به تئاتر کار کردن.
 از شيطنت ها بگوييد.
شيطان به معنای شر و آزار دهنده نبودم، مثبت بودم، يک جور بذله گويى در ذات من بود، اصلا جوری شده بود که معاون مدرسه، آقای خرازی، با من طی کرده بود که اگر صبح ساعت هشت و نيم زنگ مى‌خورد، بايد تو يک ربع مانده به نه بيايى! از آن طرف هم ساعت ده تا ده و ربع زنگ تفريح بود، يک ربع به ده بايد مى‌رفتم بيرون؛ بيرون از مدرسه! يعنی تنها کسی که اجازه داشت از مدرسه بيرون برود من بودم. بيرون هم همان دور و بر بوديم که برگرديم مدرسه ديگر، اين خرازی از طبقه دوم داخل کوچه هم مرا کنترل می کرد، می گفت: "بزمجه! آن جا هم داری اين جوری می کنی؟" الان وقتی فکر می کنم مى‌بينم چرا آن آدم، با من برخورد جدی نمی کرد، اخراجم نمى‌كرد؟ براى او كه كارى نداشت. مگر من پسر کدام تيمسار آن موقع بودم که جرأت نمی کرد مرا بيرون کند. بعدها به اين نتيجه رسيدم که آن آدم داشت مرا می ديد اتفاقا ً. همه ما را. البته بچه ها هم اخلاق مرا دوست داشتنند و دور و برم شلوغ بود. در ميزمان من بودم، رحمان باقريان (در ليلی با من است، همان شخصيت آذری را بازى مى‌كند) و بنی اسدی. در واقع، بچه شرهاى كلاس! اصلا ً وقتی که تلفن دفتر با هر کدام از معلم ها کار داشت، مرا هم با خودشان می بردند . چون می دانستند اگر بمانم، موقع برگشتن، کلاس روی هواست. اصلا ً من همين که وارد کلاس می شدم، بچه ها می خنديدند. کاری هم نمى کردم. اصلا ً همين دير و زود آمدن و رفتنم، سوژه شده بود!
 شيطنت های بيرون از مدرسه تان به چه ترتيب بود؟
شيطنت های آنجوری نداشتيم. ورزش زياد می کرديم. کاپ می زديم، پول جمع می کرديم، فوتبال مى‌زديم. "مهراب شاهرخی" مربی مان بود. من دروازه بان بودم. يا کشتی می‌رفتم که "سيدعباسی" مربى‌مان بود.
 پدرتان آن موقع‌ها از كار تئاتر خبر داشت؟
آن سال‌هاى آخر را مى‌دانست. هفته‌اى يك‌بار يا دو هفته يك‌بار كتك مى‌زد كه به يادش باشم! ولی سال 48 که شروع کردم به تئاتر، هفت - هشت سالی را قاچاقی کار می کردم. يعنی لباسی را هم که می آوردم خانه، قاچاقی می شستم تا نبينند.
 حاضريد يك روزى به جای برادرتان بازی کنيد؟
آره، چرا كه نه. من اولين فيلمی که بازی کردم، شايد اولين و آخرين فيلمى بود که بدون خواندن سناريو بازی کردم، آن هم به نيت خودش رفتم، سال 62؛ ديار عاشقان. سال برادرم نشده بود که پيشنهادش شد. روزهاى آخرى بود كه در محله مى‌نشستيم.
 چه شد كه از محله رفتيد؟ آن هم بعد از شهادت بهروز؟
بهروز عزيز بود. مادرم خيلى به او وابسته بود. (هيچ كس قهقهه مرا نديده) خيلى از ما اين طورى هستيم كه خنده هايمان براى بيرون است. داخل خانه، نقش بذله گويى هاى من را در بيرون، بهروز انجام مى‌داد. مثلا خانواده‌مان آنقدر كه با بهروز مسافرت رفته با من اصلا نرفته‌اند. خيلى سنگين بود اين ماجرا! گوشه گوشه اين خانه براى مادر خاطره بود. به همين خاطر، اينجا را فروختيم كه دل بكند از اين فضا...

منبع: سايت تهروني
 



 
مجيدی دررويش
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ،۱۳۸٤  

 

 

 

  

 

 

 

 

 



 
 
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤  

هفت فيلم از مجموعه فيلمهاي سينماي معاصر ايران در شهر «لئون» مركز ايالت "كاستيا و لئون" در شمال اسپانيا به نمايش درآمد.

به گزارش وبلاگ بيد مجنون دراين مجموعه فيلمهاي «خانه دوست كجاست»، «زندگي ادامه دارد» و «زير درختان زيتون» از آثار عباس كيارستمي،«دايره» به كارگرداني جعفر پناهي، «سفر قندهار»ساخته محسن مخلمباف، و «باران »اثر مجيد مجيدي نمايش داده ‌شد.فيلمهاي يادشده تا دهم مهرماه در مركز موزه هنرهاي معاصر كاستيالئون در شهر لئون به روي پرده ‌رفتند.

 فيلمهايي كه در اين مجموعه نمايش داده مي‌شود، تاكنون در سينماهاي چندين شهر اسپانيا از جمله مادريد و بارسلونا، اكران و مورد توجه علاقه‌مندان در اين كشور جنوب غربي اروپا واقع شده است.

لازم بذکر است موزه هنرهاي معاصر كاستالئون همزمان با برگزاري اين دوره، در حال نمايش آثاري از هنر معاصر عكس و ويدئو از "شيرين نشاط" به نام "حرف آخر" است.



 
واکنش داوودنژاد به اظهارات مجید مجیدی -مهر
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤  

 

پر توقعی دوستان فیلمساز است که هنگام ساخت فیلمشان می خواهند همه دست به سینه باشند و همه وسایل ارتباط جمعی در صور اسرافیل بدمند تا مردم به تماشای این فیملها بشتابند.

"علیرضا داوود نژاد"، نویسنده و کارگردان سینما، در گفت وگو با خبرنگار سینمایی "مهر"، درخصوص صحبتهای مجید مجیدی درباره او گفت: مردم را شاید بتوان با تبلیغ تلویزیونی به سئانس سینما برد، ولی برای بردن مردم به سینما نمی توان از نیروی انتظامی استفاده کرد.

وی در ادامه افزود: من توقع دارم مجیدی بیشتر از آنکه به فیلم سازان عتاب و خطاب کنند، با مسئولین که زیست محیط تولید فیلم را شکل می دهند، کلنجار بروند، به تاثیرات سانسور بپردازند و کمی هم نگران تسخیر فضاهای ماهواره ایی، ویدئوی و تلویزیونی کشور، توسط محصولات وارداتی باشند و کمی هم به فکر چاره برای امینت پیدا کردن سرمایه های مردمی در سینما باشند.


کارگردان فیلم "هشت پا" در ادامه بیان کرد: بهتر است مجیدی، مانند بسیاری از فیلم سازان دیگر، به بحث نظام مند کردن برگشت بازار نمایش بپردازد و البته بد نیست که کمی هم از غلبه انحصار بر بازار توزیع و نمایش و فراهم کردن امکان دسترسی تهیه کنندگان به آمار واقعی فروش فیلمهایشان بپردازد.

داوود نژاد افزود: از عقب افتادگی و مسایل و تجهیزات و کاهش  و تخریب ظرفیتهای نمایشی داد و بیداد سر بدهند و فکر می کنم برای مجیدی خوب نیست که فقط زمان اکران فیلمهایش، به مشکلات ریشه ای و عمومی سینما بپردازد.

داوود نژاد در پایان خاطر نشان کرد: ایشان به دلیل نزدیکی به مراجع قدرت ، می توانند جز برای سینمای خودشان، برای سینمای ملی هم چاره ساز باشند. قطعا این چاره سازی در قدم اول، کوبیدن امثال من و پور احمد نیست.

داوود نژاد تاکید کرد: آیا بهتر نیست آقای مجیدی برای بعضی از فیلم سازان برجسته و جهت دار و هویت گرا که سالها می گذرد و نمی توانند فیلم بسازند، نیز، کمی غصه دار باشد و حرف بزنند و عتاب و خطاب کنند.

گفتنی است  مجید مجیدی، طی روزهای اخیر اظهاراتی بیان کرد و از رواج سینمای به زعم او سخیف، مبتذل و فیلمفارسی درسالهای گذشته انتقاد کرد که واکنش های متفاوتی را برانگیخت. مجیدی در سخنانش ضمن انتقاد از کیومرث پوراحمد و علیرضا داوود نژاد، آثار این فیلمسازان را خنثی و بی هویت خواند و برای آنها ابراز تاسف کرد. 



 
مجيدي: سينماي ايران در عرصه جهان مديون ژانر كودك است -فارس
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤  

 

 خبرگزاري فارس: مجيد مجيدي گفت: سينماي ايران در عرصه جهاني مديون ژانر كودك است چرا كه اين ژانر نقشي اساسي در معرفي سينماي ملي داشته است.

 

 به گزارش خبرنگار اعزامي فارس به جشنواره بيستم فيلم كودك اصفهان، مجيد مجيدي كه در مراسم نكوداشت خود سخن مي‌گفت، افزود: با وجود اينكه سينماي ايران مديون ژانر كودك است، اما در حال حاضر شاهد افول اين سينما هستيم. سينماي كودك نيازمند حمايت‌هاي گوناگون از سوي نهادهايي چون آموزش و پرورش است، چرا كه اين نهادها پتانسيل‌هاي زيادي براي احياي سينماي كودك دارند.
در اين مراسم كه شامگاه جمعه در سينما قدس اصفهان برگزار شد، كيومرث پوراحمد كه در جشنواره امسال در تركيب هيات داوران بخش مسابقه سينماي ايران قرار دارد، نيز در خصوص سينماي مجيدي به ايراد سخن پرداخت، پوراحمد در بخشي از سخنان خود درباره مجيدي گفت: در مقطعي كه حوزه هنري اقدام به ساخت فيلم‌هاي خاصي مي‌كرد، با بازيگري دوست داشتني روبه‌رو شديم كه مجيد مجيدي نام داشت و او را به عنوان بازيگري شناختيم ناگهان حضور فيلمي به نام «بروك» در جشنواره كه فيلم زيبا و تاثيرگذاري بود باعث شد تا مجيدي تازه‌اي را بشناسيم.
او در ادامه افزود: مجيدي از جمله فيلمسازاني است كه نمي‌توان فيلم‌هايش را دوست نداشت و باعث افتخار من است كه با اين فيلمساز همكار باشم.
مصطفي رحمان‌دوست شاعر معاصر كشور نيز ديگر سخنران مراسم نكوداشت مجيدي بود. اين شاعر طي سخناني تمامي آثار مجيد مجيدي را احترام به معصوميت و كودكي انسان دانست و عنوان كرد: او در آخرين فيلم خود يعني «بيد مجنون» هم از كودكي گم شده آدم‌ها صحبت مي‌كند. در واقع او فيلمساز كودكي بشريت است و من به عنوان كودك شاعران به او تعظيم مي‌كنم.
در بخش ديگري از اين مراسم، عليرضا رضا داد دبير جشنواره نيز ضمن ابراز خرسندي از برگزاري اين مراسم گفت: در سه دوره اخيري كه مسؤوليت برگزاري جشنواره كودك را داشتم، همواره دلم مي‌تپيد كه در سينماي كودك نتوانستيم اقدام شايسته‌اي براي او انجام دهيم. دلم براي جشنواره‌اي كه «رنگ خدا»، «پدر» و «بروك» داشته باشد تنگ بود.
وي سپس با اشاره به آخرين ساخته مجيدي خاطر نشان ساخت: حق اين فيلم را آن طور كه بايد ادا نكرديم شايد بيدمجنون فيلمي براي فرداهاي سينماي ايران است بار ديگر دلم گرفت از اينكه چرا بيدمجنون در سينماي كودك و كودك مجنون در سينما نداريم.
رضا داد در پايان كسب جوايز متعدد جشنواره‌هاي جهاني توسط آثار مجيد مجيدي را باعث افتخار سينماي ايران دانست.
رضادرستكار منتقد و عضو هيات انتخاب جشنواره امسال در اين مراسم طي سخناني درباره سينماي مجيدي گفت: تعدادي از سينماگران در آثار خود به بيان رازهاي طبيعتي مي‌پردازند و فيلم‌هاي مجيدي نيز در اين گروه قرار مي‌گيرد. او با 6 فيلم بلند خود رازهايي را مطرح كرد و در واقع آثار او تجلي معارفي است كه از گذشته‌هاي دور با خود به همراه داشته است. سينماي مجيدي سينمايي است كه نمي‌ميرد و مانند سلاله‌اي كه از آن آمده ماندگار خواهد بود.
در اين مراسم كه اجراي آن بر عهده كامران ملكي بود، با اهداي پلاك زرين جشنواره از مجيد مجيدي تجليل به عمل آمد. نمايش فيلم «پدر» پايان بخش مراسم نكوداشت مجيد مجيدي بود.

 

 

داخلي. فرهنگي. جشنواره فيلم كودك و نوجوان
آيين نكوداشت "مجيد مجيدي" كارگردان برجسته ايراني شامگاه جمعه باحضور سينماگران و ميهمانان جشنواره بين‌المللي فليمهاي كودكان ونوجوانان اصفهان در سينما قدس برگزار شد.

"مجيدي" دراين آيين گفت: توجه به‌سينماي كودك ازسوي كليه بخشهاي فرهنگي ،لازمه ارتقاي اين ژانر سينمايي است و به جاي شعاري عمل كردن بايد ارگان- ها دغدغه ارتقاي سينماي كودك داشته باشد.

وي افزود: سينماي ايران قطعا مديون سينماي كودك است و اگر سينماي ايران در جهان شناخته شده به نام سينماي كودك بوده است.

وي اظهار داشت: متاسفانه امروزه شاهد افول و تعطيلي سينماي كودك هستيم و اين درحاليست كه سينماي كودك، روزگاري قله رفيع سينماي ايران بوده است.

مجيدي افزود: تا چه زماني سينماگران ارزشمند سينماي كودك مي‌توانند مقاومت كنند و بار سنگين مشكلات اين سينما را به دوش بكشند.

وي ، برپايي پنج روزه جشنواره فيلم كودك و نوجوان اصفهان را مايه تعجب دانست و افزود: برپايي اين جشنواره گويا از سرتكليف است.

وي تصريح كرد: بايد صادقانه برخورد كنيم و دليل نارضايتي‌هاي اهالي اين بخش سينما را بدانيم و مشكلات سينماگران اين بخش را حل كنيم.

اين كارگردان افزود:سينما در بيشتر كشورهاي جهان بطورجدي حمايت مي‌شود و كشورها با برگزاري فستيوالهاي متعدد فيلم در پي تقويت سينماي خود مي باشند.

وي وجود نگرانيهاي متعدد درذهن كارگردان را باعث تنزل كار وي دانست و افزود: اگر يك كارگردان نسبت به مساله اقتصاد فيلم نگراني نداشته باشد مي تواند با آرامش خاطر به ساختن آثار برجسته بينديشند.

وي در بخش ديگري از سخنان خود ، سينماي جهان را تشنه نگاه يا هويت در فيلمها دانست و افزود: سينماي ايران با داشتن هويت ،حول محور انسانيت و توجه به فرهنگ اصيل مي‌تواند در فتح بازارهاي جهان موفقيتهايي را بدست اورد.

"رضا درستكار" منتقد سينمايي نيز گفت: فيلمهاي مجيدي بيانگر رازهاي طبيعت است كه خاطرات و موطن انسانها را يادآوري مي‌كند.

وي افزود: در همه فيلمهاي اين كارگردان شخصيت تجلي معرفت گذشته و بيان هويت است كه خواستار بيان رازهايي با مخاطب است.

همچنين در اين مراسم نكوداشت "كيومرث پوراحمد" فيلمهاي مجيدي را داراي تاثير و عمق دانست و افزود: مجيدي فيلمسازي است كه نمي‌شود بي‌تفاوت از كنار آن رد شد.

وي يادآور شد: تمام فيلمهاي مجيدي به معصوميت و كودكي انسانها احترام گذاشته و براي بزرگسالان از كودكي انها صحبت مي‌كند.

وي وجود انديشه ناب و بي‌پيرايه را از ديگر ويژگي فيلمهاي مجيدي عنوان كرد.

در پايان‌اين مراسم پلاك ويژه جشنواره‌از سوي دبير جشنواره به اين هنرمند اهدا شد



 
بيد مجنون در نياوران
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤  

 

 

 



 
بازگشت مجيد مجيدى با بيد مجنون-ايران جمعه
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤  
 
پايان تلخ پس از پنج سال سكوت

226314.jpg

على حسينى

بيد مجنون دقيقاً همان فرصتى است كه در تمام اين سالها مخالفان سينماى مجيد مجيدى به دنبال آن بوده اند. فيلمى احساساتى و پر از ايده هاى حاصل از ذوق زدگى كه در اكثر فيلم هاى مجيدى در پس زمينه قابل مشاهده است اما حالا چنان به سطح آمده كه شمارى از عاشقان فيلم هاى او هم از اين دايره خارج شده و حداقل از تحسين هاى آنها در زمان نمايش فيلم خبرى نيست. با اين همه روياروشدن با اين ساخته مجيدى گويا كار چندان آسانى هم نيست. دليل اين مسأله سكوت بخشى از دايره منتقدان و نويسندگان سينمايى است كه پس از گذشت چندهفته از آغاز اكران فيلم هنوز هم چيزى درباره آن ننوشته اند.
بازگشت
روزى كه باران آخرين ساخته مجيدى توانست در حضور سگ كشى بهرام بيضايى تقريباً تمام سيمرغ هاى اصلى نوزدهمين جشنواره فيلم فجر را درو كند، خيلى ها پى بردند كه سينماى مجيدى همچنان همان نگاه غالبى است كه سياستگذاران سينماى ايران به دنبالش هستند. پس از باران، مجيدى كه تقريباً با بيشترين واكنش هاى منفى نسبت به فيلم هاى ديگرش روبرو شده بود مدتى در سكوت به سر برد هرچند آنها كه در اطراف اين فيلمساز بودند نتوانستند اين سكوت را تاب بياورند و براى همين تقريباً مجيدى همواره در كانون خبرها قرار داشت. چه در زمانى كه جشنواره فجر پس از دو سه سال دورى، هم در مراسم افتتاحيه و هم در مراسم اختتاميه دوره بيست و دوم مجيدى را سيمرغ باران كرد و چه در هنگام رخداد مسائل مهم حول سينماى ايران همانند حاشيه هاى پس از جشن هشتم خانه سينما كه سبب شد مجيدى به عنوان يكى از تصميم گيران اصلى وارد كارزار شود. اين بخش از شخصيت مجيدى در جريان انتخابات رياست جمهورى امسال، صحبت هايش با برخى نامزدها و بعد، مسؤولان فرهنگى جديد كاملاً ديده شد.
با چنين پيش زمينه اى مجيدى از اوايل سال گذشته به سراغ فيلم تازه اى رفت. فيلمى كه قرار بود نشان دهد مجيدى پس از باران، چه حرف هايى براى گفتن خواهد داشت. به ويژه اينكه او چندسالى از صحنه به دور بود و همين هاله اى دور او ايجاد كرده بود كه از فيلم تازه اش انتظار يك اتفاق را سبب مى شد.
بار ديگر زندگى
مجيدى و گروه توليدش از همان ابتدا سعى فراوانى كردند تا فيلمبردارى و مراحل فنى اثر در سكوت كامل خبرى سپرى شود. اصرار بر ندادن عكسى از صحنه و بعدتر، اكتفا به تنها يكى دو عكس كه حاصل ديده شدن گروه فيلمبردارى در سطح شهر بود، نشان مى داد كه مجيدى نمى خواهد كسى درباره فيلم تازه اش چيزى بداند. تنها چيزى كه از همان ابتدا مشخص بود اين نكته بود كه پرويز پرستويى در اين اثر مجيدى، يك نابيناست كه بينايى اش را بازمى يابد. خود اين البته نكته مهمى بود. مجيدى در همه كارهاى مطرحش بعد از پدر، هرگز از بازيگرى در حد يك ستاره استفاده نكرده بود و حضور پرستويى در كنار او خودش يك اتفاق مهم به شمار مى رفت. پرستويى البته تنها بازيگر حرفه اى فيلم مجيدى كه در ابتدا بازگشت ناميده مى شد هم نبود. رويا تيموريان و آفرين عبيسى دو بازيگر ديگر فيلم بودند كه نزد مخاطبان چهره هاى شناخته شده اى بودند.
سرانجام پس از يك مرحله فيلمبردارى بلندمدت كه چندماهى به طول انجاميد گفته شد كه كار فيلمبردارى فيلم به پايان رسيده اما كمى بعدتر و در شرايطى كه فيلم به بار ديگر زندگى تغييرنام داده بود، گفته شد كه گروه براى فيلمبردارى بخش هاى خارجى راهى اروپا مى شوند. فيلمبردارى اين بخش ها هم تا تابستان به پايان رسيد و گفته شد فيلم براى نمايش در جشنواره بيست و سوم فجر آماده خواهد شد. اتفاقى كه با توجه به فرصت باقيمانده كاملاً منطقى بود، اما چنين هم نشد و فيلم مجيدى با داستان هاى فراوانى به جشنواره رسيد.
بيد مجنون
نسخه اى كه از بيد مجنون _ نام تازه فيلم در هنگام نمايش در جشنواره- روانه پرده شد، نسخه اى با صداى مونو و موسيقى انتخابى بود كه فاكتور دوم، در سينماى احساس گراى مجيدى از عناصر مهم به حساب مى آمد و همواره موسيقى هاى پرحجم احمد پژمان يكى از چيزهايى بود كه فيلم مجيدى را براى مخاطب عام قابل هضم تر مى كرد. با اين همه مجيدى با اطمينان از اين نكته كه فيلمش براى جشنواره فجر اهميت زيادى دارد حاضر شد بيد مجنون را به نمايش در آورد و همين مسأله، يكى از مواردى بود كه براى اولين بار بخشى از حربه هاى سينمايى مجيدى را فاش كرد. فيلم او بدون موسيقى پژمان و البته تعجيل در مراحل فنى اثرى به هم ريخته و بى هدف مى نمود كه نمى توانست هيچكس را راضى كند. كسى هم نفهميد كه بيد مجنون چگونه در ميان انتقادهاى فراوان، به اثر برگزيده تماشاگران بدل و دو سيمرغ كارگردانى و بازيگرى _دو بخش از ضعيف ترين بخش هاى فيلم- هم نثار آن شد.
بيد مجنون به گواه آنچه در تبليغاتش آمده در نسخه اى تازه با موسيقى احمد پژمان و صداى دالبى استريو روى پرده رفته است و مى گويند فروش اش در چندهفته اى كه بر پرده رفته، بد هم نبوده است. فيلم در تبليغات بيش از هر زمان ديگرى يادآور تبليغات قديمى است كه براى معرفى عوامل از عبارات تهييج كننده اى چون بازى برجسته يا آخرين اثر كارگردان تنها فيلم اسكارى سينماى ايران استفاده مى كند. شيوه اى منسوخ شده كه نشان مى دهد فيلم مجبور است اعتبارش را از خارج جريان اصلى وام بگيرد. با اين همه بيدمجنون بيش از هر زمان ديگرى اين نكته را فاش مى گويد كه بضاعت سينمايى كارگردانى همانند مجيدى چقدر است و بالا رفتن انتظارها از او در اين چندساله تا چه حد به ضررش تمام شده است. اين پايانى تلخ براى كارگردانى است كه با سومين اثرش خيلى زود راه معتبرترين جشنواره هاى جهانى و جوايز معتبر دنيا همچون اسكار را براى خود هموار كرد.


 
درانتظار معجزه -سايت پندار
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤  

 

 

 

 

 

 

 

 

 مجيدي را از"بچه هاي آسمان" مي شناسم و مي دانستم که قبل از آن نيز فيلمهايي ساخته است اما مردمي شدن و شهرت مجيدي به "بچه هاي آسمان" برمي گشت و بدنبال آن نامزد شدن اين فيلم موقعيتي را برايش به ارمغان آورد که شايد حتي فکرش را نيز به ذهن خود راه نمي داد. با "رنگ خدا" گام بعدي مجيدي در راه ساختن فيلمهايي ساده با مضامين درخور تامل تثبيت شد ، گويي مسير خود را در فيلمسازي پيدا کرد. اما مشکل از آنجا آغاز مي شود که مجيدي که خود را در مورد مسائل کودک و نوجوان و گاه مسائل عرفاني صاحبنظر مي داند در حيطه دنياي بزرگسالان (به قول شازده کوچولو:آدم بزرگها) چندان با تجربه نشان نمي دهد. کودکان معصوم مجيدي گرچه در مواجهه با مسائل زندگيشان بيش از حد ساده و پاک و بي آلايش نشان مي دهند ولي برخلاف آنها آدم بزرگهاي"بيدمجنون " ، پست و پليد وقدرناشناسند. برخلاف برخي که عقيده دارند مجيدي تنها در اين فيلم به بيراهه رفته معتقدم که " بيد مجنون" ادامه منطقي کارنامه مجيدي است . هرچقدر که لطافت و معصوميت "بچه هاي آسمان " منطقي باشد ( که نيست !) به همان ميزان رفتار يوسف در " بيد مجنون" نيز منطقي به نظر مي رسد!!! از اين رو معصوميت بيش از اندازه کودکان فيلمهاي مجيدي باورپذير نيست که فقر را در هر شرايطي مثبت مي داند و تاثير منفي آن را يا نمي بيند و يا انکار ميکند در نتيجه از قضاوت منطقي و عادلانه دور مي ماند. در " بيد مجنون" نيزيوسف آنقدر سطحي برخورد مي کند که مخاطب گاه به شغل او (استاد دانشگاه و مولوي شناس(!!)) شک مي کند. کسي که 37 سال نابينا بوده بر اثر يک اتفاق بينايي خود را بازمي يابد و اکنون در مواجهه با جهان پيش رويش دچار تعارض است . اما شناختي که يک استاد دانشگاه (باز هم تاکيد مي کنم: يک استاد مولوي شناس)از دنياي پيرامون خود دارد اينگونه است؟در مورد همه چيز به اين راحتي تصميم مي گيرد؟زن را صرفا به عنوان يک کالا مي بيند؟ تمام احساساتش نسبن به خانواده و زندگيش اينقدر ساده و سطحي است؟با ديدن دختري جوان و خوش سيما دل و دين از دست مي دهدو خانواده اش را که تا کنون با ناتوانيهايش ساخته اند را رها ميکند؟ به جرات مي توانم اعتراف کنم که در هيچيک از فيلمهاي مجيدي اينقدر آدم منفعل نديده بودم . شخصيتهاي فيلم هيچکدام بر اساس منطق عمل نمي کنند ، همسر سويف او را تعقيب مي کند تا به راز عشق پنهاني او پي ببرد ، يوسف براي فائق آمدن بر دلمشغوليها و تعارضهاي وجوديش کتاب و نوارهايش را از بين مي برد ، دايي او را دعوت به کار در کارخانه طلاسازي ميکند(سطحي ديدن مسائل تا کجا؟؟)و...... تلاش پرستويي در ارائه نقشي ماندگار ، فيلمبرداري ، صدابرداري و صداگذاري بي نظير فيلم و موسيقي سيال و دلنشين احمد پژمان و بسياري مزيتها و قابليتهاي منحصر به فرد فيلم همگي قرباني سطحي نگري ، افراط و تفريط و ناآگاهي و عدم شناخت مجيدي از موضوع مي شود. دلم ميخواست مجيدي صادقانه مي گفت که چقدر در مورد اصلي ترين شخصيت فيلمش تحقيق کرده است؟ به نظر شما "محسن رمضاني" در " رنگ خدا " باورپذير تر از يوسف " بيد مجنون" نيست؟ و خداي " بچه هاي آسمان" و " رنگ خدا" مهرباتر از خداي "بيد مجنون"؟ دلم مي خواست از مجيدي بپرسم که آيا خدا آنقدر بخشنده نيست که گناه بنده اش را ناديده بگيرد؟ شايد به گمان مجيدي مرد خوب مرد کور است!!! تا آنجايي که به خاطر دارم آنقدر براي ديدن " بيد مجنون" در جشنواره مشتاق بودم که تمام برنامه هايم را به خاطر ديدنش فراموش کردم ولي اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم بايد بگويم که فيلم را تا انتها به اميد وقوع معجزه اي تحمل کردم و در پايان ديدم که حاصل فيلم چيزي نبود جز نصيحتي حکيمانه (!) براي انسانهاي بي ظاهربين(!) راستي چرا مجيدي راجع به آخرين فيلمش با کسي گفتگو نمي کند؟ شخصا اميدوارم که اين امر دليلي جز گرفتاري کاري نداشته باشد چرا که هستند بسياري چون من که سئوالات بي شمار تلنبار شده در ذهنشان بي پاسخ مانده است.



 
خداحافظ رنگ خدا -سايت شريف نيوز
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤  

 

 آخرين بازى برجسته پرويز پرستوى، ساخته مجيد مجيدى اولين كارگردان ايرانى نامزد جايزه اسكار، اينها تمام چيزى است كه در تبليغات منحصر به فرد فيلم «بيد مجنون» آمده است تا نشان دهد كه مجيدى «چون بيد به سر ايمان خويش مى‏لرزد» شايد از آن رو كه حالا او «اولين كارگردان ايرانى نامزد جايزه اسكار» است

بيش از صد سال از ورود كنت‏دوگوبينو (به عنوان سفير دولت فرانسه) به ايران مى‏گذرد. كنت دوگوبينو به عنوان يك فيلسوف فرانسوى بذرى را در خاك ادبيات اين سرزمين كاشت كه اكنون شادمانه بايد گفت به ثمر نشسته است.
 او در كتاب «افسانه‏هاى آسيايى» دو داستان از مجموع شش داستان را به قلمرو جغرافيايى فرهنگ ايران اختصاص داده است.
او روايت داستان «پير مغان» را چنين آغاز مى‏كند:
«دانشمند مجلس با اجازه عبدالله خان كه از مشاهير خوانين ايران بود، با استناد به گفته رضا بيگ كرمانشهاى كه صحت روانيش مورد تاييد و تصديق همه اعيان مملكت است، اين حكايت شگفت‏انگيز را آغاز كرد...»
 شايد بتوان گفت دليل اين همه اصرار او بر استفاده از نمادهاى فرهنگى رايج در قلمرو جغرافيايى فرهنگ ايران همسو با اصرارش بر ناديدن مضامين بديع و بيگانه غربى است كه از قلمرو تاريخى فرهنگ غرب جدا مى‏شود تا آماده ورود به قلمرو فرهنگى ايران شود!
 كنت دوگوبينو حتى در لحن روايت خود «روان‏شناسى عمومى نقالان ايرانى» را در نظر داشته است اما مضمونى كه او ارائه مى‏كند (فانى و بى معنى بودن همه چيز در مقايسه با عشق پاك زمينى به زن) سابقه‏اى در تاريخ ادبيات اين سرزمين ندارد! و فيلسوف فرانسوى مى‏كوشد تا بر اين مشكل چيره شود زيرا مى‏خواهد توان خود را در «تاريخ سازى فيلسوفانه براى ملت‏هاى تحت سلطه فرانسه» بيازمايد.
 فراموش نكنيم كه كنت دوگوبينو، صاحب همان ذهن بزرگ و فعالى است كه اسطوره سست بنياد «نژاد واحد آريايى» را براى پيوند دادن تاريخ فرهنگى ايران، هند و اروپا پروراند و به طور موفقيت‏آميز و البته به مدد روشنفكران وطنى آن را در ذهن ايرانيان ماندگار ساخت تا آنجا كه امروز اين «پندار سياسى» در نزد مردم و البته باز به مدد روشنفكران وطنى يك پندار مسلم و غير قابل رد به شمار مى‏رود.
 از بررسى داستان‏هاى مجموعه «افسانه‏هاى آسيايى» درس‏هاى بزرگى مى‏توان گرفت كه چگونه يك فيلسوف فرانسوى در مقام بنيان گذارى «ايران‏شناسى فرانسوى» (يا بهتر بگوييم شناخت فرانسوى از ايران) مى‏كوشد تا گزاره‏هاى فرهنگى كشور قدرتمند و مسلط خود را با ظرافت انتخاب كرده و با تصويرسازى‏هاى استادانه وارد قلمرو فرهنگى ايران نمايد. او مى‏داند كه اين مهم، نيازمند عبور گزاره‏ها از يك «نقب تاريخى» است پس درنگ نمى‏كند و تاريخى متناسب با اين هدف را مى‏پروراند كه در آن هرگز شباهت معنايى بين داستان روايت شده و مضامين داستان‏هاى عاشقانه غربى، نه تنها مايه سردرگمى و صرف خواننده ايرانى نشود بلكه موجب برانگيختن حس دروغين «اشتراك فرهنگى با پسرعموهاى آريايى ساكن اروپا» گردد!
 دولت فرانسه اگر مى‏دانست (و البته مى‏داند) كه سفير دانشمند اين مملكت را قيه در طول اقامت در ايران سنگ بناى چه جريان‏هاى فرهنگى را نهاده است او را به خاطر موفقيت در ماموريت سياسى - فرهنگى‏اش مورد تقدير شايسته قرار مى‏داد. به ويژه اين كه با بررسى نوع عملكرد نمايندگى سياسى فرهنگى فرانسه در ايران مى‏توان گفت؟ آنها مى‏كوشند تا پا جاى پاى گفت دوگوبينو بنهند.

 

*   *   *

 

چرا فيلم جديد آقاى مجيدى به خلاف فيلم‏هاى قبلى‏اش (مثلا رنگ خدا) به جاى تكيه به نمادهاى جهانى‏تر از نمادهاى فرهنگى ايران بسيار بهره گرفته است؟ كوچه باغ ايرانى، ايران خانه ايرانى با نماى حوض لاجوردى، نشستن لب جوى آب و بالاخره تكرار لحظه به لحظه مثنوى مولوى در برابر تماشاگر.
 آيا اصرار بى سابقه مجيدى براى استفاده از نمادهاى فرهنگى رايج در قلمرو جغرافيايى فرهنگ ايران همسو با اصرارش بر ديده نشدن مضامين بديع و بيگانه غربى است كه از قلمرو تاريخى فرهنگ غرب جدا مى‏شود تا آماده ورود به قلمرو فرهنگى ايران شود؟
 تكرار لحظه به لحظه مثنوى مولوى در لابه لاى فيلم ما را وسوسه مى‏كند كه ذهنت را جستجو كن شايد قبلا اين مضمون را جايى در حيرات معنوى خودمان (مثلا در مثنوى) ديده باشى! اما چه جستجوى بى فايده‏اى!
 نگاه كارگردان فيلم بيد مجنون به زن، يك نگاه غربى است؛ مى‏توان صداى نرم سلام گفتن كارگردان را به «سفير فرانسه» شنيد.
 و البته نگاه كارگردان به عشق نيز غربى است و مى‏توان هق هق ناخواسته خداحافظى با «رنگ خدا» را در آن شنيد.

 

*   *   *

 

نمى‏دانم كه اين چند سطر را براى چه نوشتم؟ نمى‏دانم كه از نتايج فرهنگى پروژه فيلسوفانه «سفير فرانسه» دلگير بودم يا از كم توجهى كارگردان تواناى ايرانى در پيروى ناخواسته از اين پروژه.
 مدت‏ها بود كه مى‏خواستم بگويم كه عنوان «افسانه‏هاى غربى» عنوان شايسه‏ترى است براى كتاب «افسانه‏هاى آسيايى».
 امروز با ديدن فيلم جديد مجيد مجيدى بايد بگويم كه شايد عنوان «خداحافظ رنگ خدا» عنوان بهترى براى فيلم «بيد مجنون» باشد و اتفاقا كارگردان را در قصدش مبنى بر نمايش ريشه‏هاى ايرانى مضمون روايت شده يارى مى‏كند چرا كه تداعى كننده اين باور عرفانى ايران است كه «چشم ظاهر جو باز شد چشم دل بسته مى‏شود» و «در هياهوى رنگ‏ها نمى‏توان جلوه جمال الهى را ديد پس خداحافظ رنگ خدا»
 نمى‏دانم كه اين چند سطر را براى چه نوشتم؟ مدت‏ها پيش يك استاد جامعه‏شناسى دانشگاه تهرابه به دانشجوها توصيه كرد براى حفظ آرامش و سلامت روانى خود فيلم‏هاى كمترى را (به ويژه از كارگردانان داخلى) تماشا كنند. پس از ديدن فيلم، همين استاد دانشگاه بود كه توصيه كرد لااقل چند سطرى در اين باره بنويسم شايد آرامش ذهن خودم و لااقل يك نفر ديگر كمك كوچكى شده باشد.



 
نگاهى به تدوين فيلم بيد مجنون-ترشيزاد -شرق
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤  
 
اكبر ترشيزاد
بى ترديد تدوين فيلم بيد مجنون بهترين اثر حسن دوست در مقام تدوين گر است كه مى توانست نقطه عطف كارنامه كارى اش نيز باشد كه نيست. در نگاه اول به نكات برجسته تدوين اين فيلم مى پردازم.
۱- در سينماى كلاسيك براى اتصال نماها به يكديگر از كات هموار و جهت انتقال زمان و مكان كوتاه و طولانى از ديزالو و فيد بهره گرفته مى شد و استفاده از كات پرشى يا اصطلاحاً همان جامپ كات و به تعبيرى ديگر ديده شدن نقطه اتصال نماها عملى ناپسند به شمار مى آمد.
اكنون اما در زمانه اى كه همه چيز شتاب سرسام آورى به خود گرفته است و تماشاگران به وسيله ابزارهاى ارتباط جمعى مختلف همچون شبكه هاى پخش ماهواره اى با قطع و وصل سريع تصاوير و برنامه ها به يكديگر خو كرده اند استفاده از جامپ كات براى اتصال نماها به يكديگر نه تنها كارى ناپسند نيست بلكه ابزارى است قدرتمند براى ايجاز بيشتر در سكانس ها و يا شيوه اى براى بيان كردن بهتر حس و حال درونى صحنه ها.
در سينماى ما البته تدوين گرانى كه با شجاعت دست به اين گونه برش ها بزنند هنوز بسيار اندكند. حسن دوست در بسيارى از سكانس هاى بيد مجنون به خوبى از اين روش انتقالى استفاده هاى بجا و البته متفاوتى كرده است. در شمارى از سكانس ها همچون دويدن رويا در راهروى بيمارستان پس از حادثه زمين خوردن يوسف جامپ كات ها كاركردى روانشناسانه دارند و تشويش و آشفتگى شخصيت را به نمايش مى گذارند و در برخى ديگر از صحنه ها همچون سكانس رسيدن يوسف به فرانسه و حركت او و همراهش به سمت بيمارستان، تدوين گر با بهره گيرى از چند جامپ كات به ايجاز سكانس و دورريختن زمان هاى مرده رسيده است. از اين  نمونه ها در طول فيلم فراوانند.
۲- يكى از نكات مثبت كار هر تدوين گرى پيداكردن بهترين نقاط براى برش و يا ديزالو است. حسن دوست در بيد مجنون از ابزارهاى مدرن ترى نسبت به روش هاى قديمى تر همچون يافتن نقطه كات در حركت بازيگر و يا اندازه و زاويه نماها استفاده كرده است. او با برقراركردن رابطه گرافيكى بين نماها برش هاى زيبايى زده، در نمايى از روسرى سفيد رويا به بارش برف كات زده (رنگ مايه سفيد) و در جايى ديگر نماى بسته گوجه فرنگى ها را در ظرف غذا به حركت متروى قرمز رنگ قطع كرده است (رنگ مايه سرخ) او همچنين براى روان تر شدن ديزالوهايش از شباهت كنش يا همانندى رنگ مايه نماها استفاده كرده است. در سكانسى نماى برداشتن روانداز يوسف توسط رويا به كنارزدن پلاستيك روى گل ها ديزالو مى شود (شباهت كنش حركت) و در سكانسى ديگر گل هاى باغچه به صحن حياط (استفاده از رنگ غالب سبز).
۳- از سينماى موج نو فرانسه به بعد نوعى كات در سينماى جهان مرسوم شد كه به كات يوزپلنگى مشهور است (اولين بار توسط هانرى كلپى در فيلم هيروشيما عشق من به سال ۱۹۵۹ استفاده شد) در اين نوع پيوند با استفاده از مشابهت حركت در دو نماى اتصالى به سرعت زمان و مكان انتقال داده مى شود. البته اين نوع كات را نمى توان فقط در مرحله تدوين اعمال كرد و مى بايد پيش بينى هاى لازم توسط كارگردان در مرحله دكوپاژ در نظر گرفته شده باشد. در بيد مجنون چندبار به خوبى از اين نوع انتقال  نما استفاده شده است كه به دو مورد آن اشاره مى كنم. يكى در نمايى كه رويا در حال ديدن عكس هايى است كه پرى آورده و نماى بسته عكس ها در دستش به نماى مشابه عكس ها در دست يوسف برش مى خورد و تازه وقتى نماى بازترى از او مى بينيم، متوجه تغيير زمان و مكان مى شويم و ديگرى در صحنه اى است كه يوسف در بيمارستان مشغول درست كردن نوار است و اين نما به نماى مشابه در باغ بيمارستان كات مى شود.
۴- حسن دوست در تدوين فيلم به فيدهاى خود بار معنايى بخشيده است و از اين رو است كه در سكانس هاى پيش از بينايى يوسف فيد كاركرد نفوذ به دنياى تاريك او را به عهده دارد و تغيير فيد سياه به سرخ در سكانس برگشت يوسف از فرانسه به ايران نشان از معنا پيداكردن رنگ در زندگى فردى دارد كه تا به حال نابينا بوده است.
• نگاه دوم: دلايل ضعف
۱- يكى از وظايف هر تدوين گر ساختار بخشيدن به روايت به منظور بهتر تعريف كردن يك داستان است و تدوين گر در اين راستا مى تواند آنقدر پيش برود كه پيرنگ داستان را تغيير دهد و ترتيب زمانى صحنه ها را جابه جا كند و اگر به نظرش بخش هايى از فيلم كمكى به بهترشدن اين روند نمى كند آنها را حذف كند. حسن دوست با استفاده از جامپ كات و حذف زمان هاى زائد به خوبى بسيارى از سكانس ها را به ايجاز رسانده و ريتم مناسبى به آنها داده است اما سئوال اينجا است كه كاركرد بسيارى از اين صحنه ها همچون اكثر سكانس هاى حضور يوسف در فرانسه و يا مهمانى دايى محمود در فيلم مجيدى چيست؟ و اگر تدوين گر تمامى آنها را حذف مى كرد چه لطمه اى به روايت وارد مى آمد؟
۲- سكانس هاى زيادى در فيلم هستند كه بسيار سردستى برگزار شده اند و تدوين گر مى توانست با جرح و تعديل آنها به فيلم كمك كند. وزش ناگهانى باد در صحنه اى كه نوشته هاى يوسف پخش مى شوند بدون هيچ تغيير آب و هوايى از اين نمونه است. صحنه بازگشت يوسف به ايران و استقبال پرشور مردم با گلريزان و استاد دوستت داريم گفتن ها بسيار شبيه بازگشت بازيكنان تيم ملى فوتبال از يك سفر خارجى از آب درآمده است و در فيلم آنقدر نماهايى از بارش باران وجود دارد كه اگر كسى نداند فكر مى كند كه آب و هواى تهران شبيه لندن است. حسن دوست كه خود در مصاحبه اى گفته است از ابتداى نگارش فيلمنامه در جريان كار قرار داشته است نمى توانست با پيشنهادات سازنده اش در بهتر برگزارشدن اين سكانس ها به مجيدى كمك كند و يا حداقل در روى ميز تدوين كمى آنها را تلطيف كند؟
۳- در تدوين، هر نما يا سكانسى براى خود طول عمرى دارد كه با به پايان رسيدن آن ادامه نمايش اش نه تنها سكانس را از ريتم مى اندازد بلكه تاثير دراماتيكش را نيز از بين مى برد. سكانس قدم زدن يوسف در راهروى بيمارستان پس از اينكه پى به بيناشدن خود مى برد با بازى خوب پرستويى مى توانست از سكانس هاى ماندگار تاريخ سينماى ايران شود اگر كه آنقدر كش داده نمى شد كه نفس هاى حبس شده تماشاگران به راحتى از سينه خارج و نسبت به ادامه سكانس بى تفاوت شوند.


 
درنگي بر فيلم «بيد مجنون » ساخته مجيد مجيدي -صبح صادق
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤  

ز دست ديده و دل هر دو فرياد

يوسف اگرچه نابينا است اما زندگي شيريني با همسر و فرزند خود دارد. پزشكان در معاينه او به اين موضوع پي مي برند كه شبكه چشم او به نور حساسيت نشان مي دهد.
يوسف كه به كمك دايي پولدارش براي مداوا به فرانسه اعزام شده ، در بيمارستان شهر پاريس با مرد جانبازي آشنا مي شود كه در حال نابينا شدن است . يوسف كه همواره فكر مي كرده كه درخت بيد براي او شانس مي آورد در زير بيد مجنون عكسي به يادگار مي اندازد.
يوسف پيش از رفتن به اتاق عمل در نامه اي كه به خدا نوشته از او مي خواهد كه بينايي اش را باز يابد. زرق و برق ثروت دايي و زيبايي ظاهري دختر او، يوسف را كه پس از عمل ، بينايي خود را بازيافته فريب داده تا جايي كه همسر فداكار خود را رها مي سازد.
در حالي كه يوسف غرق در رؤياهاي خود در انديشه ايجاد يك زندگي جديد به سر مي برد، مطلع مي شود كه پيوند قرنيه چشم او، جواب منفي داده و بزودي نابينايي به سراغ او مي آيد.
يوسف بعد از يك شب باراني به همان خانه اي كه از آن گريزان بوده بازگشته و بار ديگر نامه اي را به خدا مي نويسد و در آن از خدا مي خواهد كه فرصت ديگري به او بدهد تا بتواند اشتباهات خود را جبران كند.
فيلم «بيد مجنون » ساخته مجيد مجيدي كارگردان نام آور ايران كه تا كنون در كارنامه هنري خود نام آثار ارزشمندي چون «بچه هاي آسمان »، «رنگ خدا» و «باران » را به ثبت رسانده است ، اگر چه در مقايسه با ساير آثار اكران شده در سال 1384 فيلم موفق و جذابي است اما برخلاف ساير آثار مجيدي ، قدرت چنداني نداشته و به قولي يك سرو گردن از ساير فيلم هاي پيشين او كوتاه تر است .
مجيدي تلاش كرده تا اين ضعف را با حضور بازيگران توانمندي چون پرويز پرستويي بپوشاند اما تك خطي بودن داستان همچنان اين ضعف را نمايان مي سازد.
يوسف استاد دانشگاهي انديشمند و مهربان با خانواده است اما اين خصوصيات پسنديده تا جايي ادامه دارد كه او قدرت بينايي خود را به دست نياورده است چرا كه به محض يافتن اين توان تمامي صفات نيكو و پسنديده خود را از دست داده و با آشكار شدن جنبه هاي شرورانه وجودش به دنبال ارضاي اميال جسماني خود كه سال ها فروخفته بود، مي رود به گونه اي كه نزديكانش را به تعجب وا مي دارد.
يوسف در فيلم بيد مجنون شخصيتي مثالي است ، كه براي ديدن نيازي به چشم سر ندارد.
نكته اي كه مجيدي بر آن تكيه دارد و در فيلم رنگ خدا نيز به آن اشاره داشت ، نمايش حكمت پروردگار متعال در اعطاي يك نعمت به بندگانش است . يوسف نابينا انساني بزرگوار است اما به محض يافتن بينايي به موجودي قدرناشناس تبديل مي شود. اگرچه اين تاكيد مجيدي قابل تقدير است اما نكته اي كه در فيلم مورد غفلت واقع شده مربوط به قضيه جبر و اختيار انسان است .
يوسف پس از اشتباهاتي كه هنگام بدست آوردن بينايي اش مرتكب مي شود و در حقيقت مراحل استحاله شخصيتي خود را پشت سر مي گذارد، در شرايط آزادانه اختيار است اما روند بازگشت مجدد او به سوي خدا در يك جبر ناخواسته «نابينايي مجدد» تحقق مي يابد.
در واقع يوسف در انتخاب راه صحيح ، مختارانه عمل نكرده است بلكه با نابينا شدن مجددش به اشتباهات خود پي برده است .
به نظر مي رسد چنانچه يوسف با چشمان باز به اشتباهات خود پي مي برد، اثر گذاري آن بسيار بيشتر و مؤثرتر بود.
در پايان بايد متذكر شد كه فيلم مجيدي اگر چه از مضمون و بازي هاي خوبي برخوردار است اما عدم تعليق در داستان باعث شده تا فيلم اندكي نسبت به ساير آثار مجيدي با افت كيفيت روبرو شود.



 
ابوالفضل پور عرب: '' بید مجنون'' مرا تحت تاثیر قرار داد-شبستان
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤  

 
 

   
.

گروه هنر: بازیگر سینما و تلویزیون گفت: فیلم سینمایی ''بید مجنون'' آنقدر جذاب بود که من را به عنوان یک تماشاگر تحت تاثیر قرار داد.

ابوالفضل پورعرب، بازیگر سینما و تلویزیون در گفت و گو با خبرنگار شبستان، گفت: فیلم سینمایی ''بید مجنون'' به لحاظ ساختار زیبا و داستان جذابش هر تماشاگری را حیرت زده می کند و او را تحت تاثیر قرار می دهد .
وی افزود: مجیدی این بار به سراغ یک موضوع اجتماعی جدید رفته است که رگه هایی از مذهب در آن وجود دارد و وجود هستی را خیلی واضح و شفاف نشان داده است.
پور عرب تاکید کرد: فیلم سینایی '' بید مجنون'' کارنامه هنری مجید مجیدی، را کامل می کندو وجه او را به عنوان کارگردانی اندیشمند به همه ثابت مي نمايد
بازیگر سريال ''تا غروب ''اظهار کرد: ساخت آثاری مانند ''بید مجنون'' تکمیل کننده بدنه سینمای ایران است و تماشاگران این نوع فیلم ها را با سینما آشتی می دهد پس باید شرائط ساخت و تهیه برای این گونه فیلم ها فراهم بشود.
پایان پیام/

 



 
بيد مجنون وبی بی سی
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤  

نگاهی به فيلم بيد مجنون ساخته مجيد مجيدی
 

 
 
پرويز پرستويی در نقش يوسف در نمايی از فيلم
پرويز پرستويی در نقش يوسف در نمايی از فيلم
در ميان بلاتکليفی و شايد نگرانيهای جامعه فرهنگی ايران، در برزخ انتقال مديريت فرهنگی و خلاء سياستهای روشنی برای آينده، اکران ساخته های شاخص سال گذشته، تابستان پرباری را برای سينمای ايران رقم زده است. هر چند اين حاصل ارجمند، در رکود و کسادی بازار سينمای ايران جلوه چندانی نيافته است.

بعد از اکران زن زيادی (تهمينه ميلانی)، ماهی ها عاشق می شوند (علی رفيعی) و خيلی دور، خيلی نزديک (رضا ميرکريمی)، بيد مجنون به کارگردانی مجيد مجيدی از نيمه دوم مرداد بر پرده سينماهای تهران و شهرستانها رفته است، در حالی که کافه ترانزيت (کامبوزيا پرتوی) و گيلانه (رخشان بنی اعتماد) هم در راه است.

بيد مجنون، پرطرفدارترين فيلم جشنواره بيست و سوم فجر، در ۹ رشته نامزد دريافت سيمرغ شد و در نهايت چهار سيمرغ بلورين را به خود اختصاص داد. اين فيلم سيمرغ بلورين بهترين صدابرداری (يدالله نجفی)، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد (پرويز پرستويی، سيمرغ بلورين بهترين کارگردانی (مجيد مجيدی) و نيز سيمرغ بلورين بهترين فيلم از نگاه تماشاگران را دريافت کرد.

خلاصه داستان

يوسف نابينا که به نظر می رسد دچا بيماری مهلکی است، برای معالجه چشمانش، با پشتيبانی دايی ثروتمندش، راهی فرانسه می شود. در آنجا پزشکان، بيماری اش را خوش خيم و بی اهميت تشخيص می دهند، در عين حال در می يابند که انگار راهی به بينايی يوسف وجود دارد. پس، چشمانش جراحی و بينا می شوند.

از اينجا فيلم رنگ ديگری می گيرد. يوسف، بی قرار و تشنه ديدن، تصاوير پاک و ناپاک را با هم می بلعد. مجنون می شود و به سوی گناه می رود. بينايی اکنون رابطی شده که او آلودگيها و زشتيها را ببيند. پس عطش ديوانه وار ديدن او را به سوی گناه می کشاند؛ تا آن که بار ديگر بيناييش را از دست می دهد.

در دنيای تاريکی او بار ديگر به درگاه خدا استغاثه و توبه می کند. موری که گويی قاصد بارگاه ملکوت است، آرامش را برای يوسف باز می آورد.

دو سکانس درخشان

۱ـ يوسف، پس از جراحی، بی تاب ديدن، شبانه، خود پانسمان چشمهايش را باز می کند. عبور نور، هجوم رنگ، ديدن؛ ديدن پس از ۳۸ سال. يوسف، بی قرار و مجنون حس تازه خود، در راهروهای بيمارستان سرگردان می شود. بازی جنون زده پرستويی، به همراه کارگردانی نرم و دقيق و دور از افراط مجيدی، اين صحنه را در يادها حک می کند.

۲ـ يوسف هيجان زده و شوريده حالِ حس و توانايی نويافته خود، به وطن بازمی گردد. در فرودگاه مستقبلان فراوانی پشت حايل شيشه ای به استقبال او رفته اند. نگاه کاوشگر يوسف در ميان جمعيت می چرخد و می چرخد، تا مادر و همسر و دختر خود را می يابد. باز هم با همراهی پرستويی و مجيدی، صحنه مجذوب کننده ديگری پرداخته می شود.

اين دو سکانس پياپی، اوج جذابيت فيلم است. اما نه پيش از آن فيلم چنان جذبه ای دارد و نه در ادامه می تواند در آن سطح کيفی حفظ شود. لاجرم اين دو تکه از کل اثر جدا می ماند.

سينمای مجيدی

مجيدی بيد مجنون را چهار سال پس از باران می سازد

مجيدی بيد مجنون را چهار سال پس از باران می سازد.

او کار خود را به عنوان بازيگر در آثار مذهبی آغاز می کند، اما از همان آغاز، هر چند بی سر و صدا، دغدغه های فيلمسازی خود را پی می گيرد.

پس از ساخت چند فيلم کوتاه، با پشتيبانی حوزه هنری نخستين فيلم بلند خود، بدوک را در ۱۳۷۰ می سازد، که مورد توجه قرار می گيرد و او به ادامه راه ترغيب می شود. مجيدی از همان ابتدا راهش پيدا بود و لابلای شيوه های گوناگون فيلمسازی سردرگم نبود. فضای آشنای فيلمهايش، چه برای کودکان و چه بزرگسالان، همواره در سطح معلومی سير کرده است؛ نه دچار خيزاب شده و نه به گل نشسته است.

مجيدی که فيلمسازی را با کودکان آغاز کرده و زبان تصويری خاص خود را هم از آن وادی آموخته است، در دو کار اخيرش از دنيای کودکان فاصله می گيرد و سراغ بزرگسالان می رود؛ اما همچنان همان سبک و سياق آشنای سينمای کودکش در اين آثار جاری است.

پرداخت فيلم

با آن که دو نويسنده ديگر( فؤاد نحاس و ناصر هاشم زاده)، در نگارش و پرداخت فيلمنامه با مجيدی همکاری کرده اند، و علی رغم نامزدی بهترين فيلمنامه جشنواره فجر، حاصل کار اين سه فيلمنامه نويس درخشش چندانی ندارد. اگر حتی عدم يکدستی روايت را به انتخاب آگاهانه فيلمساز نسبت دهيم، ضعف گفتگوها ديگر توجيه فنی خاصی ندارد. با اين حال روايت کلی قصه و توصيفهايی که به مدد پرداخت تصويری کارگردان حاصل آمده است را می توان امتيازی ويژه برای فيلمنامه برشمرد.

تصاوير فيلم تا پيش از بينايی يوسف چشم نواز و بهشتی است. دنيا، تکه ای از بهشت است. اما نور با خود اثرات دوزخ را همراه دارد. نور، اين بار نورالسماوات والارض نيست.

پس از بينايی اغلب تصاوير حاکی از آلودگی و خرابی است: تلويزيونها تصاويری از فقر و جنگ و وحشی گری را نمايش می دهند، بچه ها در مترو جيب مسافران را می زنند، چشم با خود حرص و دنياطلبی را می آورد...

بيد مجنون هرچند برای مخاطب بزرگسال ساخته شده است، اما مجيدی همچنان همان الفبايی را به کار می برد که در سينمای کودکش به کار می برد: ساده و صريح و ملموس. در اين دنيا خدا ساده و دم دست است و رابطه با او آسان. دنيای فيلمهای مجيدی دنيای کودکانه ای است که ـ شايد ـ او در کودکی اش در ميان داستانهای دينی آموخته و حالا به همان راحتی و سادگی آن را بازتاب می دهد: خوبی، بدی، پاکی، توبه، نياز، دعا...

در انتهای داستان اما، مجيدی به پيروی از نيت دينی اش، به نتيجه گيری ساده، اما قاطعی می رسد که همين حاصل، فضا، تصاوير، درام و جوهره فيلمش را تنزل می دهد. همان اتفاقی که در خيلی دور، خيلی نزديک رضا ميرکريمی هم می افتد و مرام مذهبی فيلمساز با يک نتيجه گيری محتوم، انديشه فيلم را کم اثر می کند.

مجيدی در ادامه حرکت باحوصله و يکنواخت خود در فيلمسازی، بيد مجنون را می سازد، که نه جايگاه ويژه ای بالاتر از آثار قبلی او می يابد و نه پايين تر.

ارکان فيلم

در فيلمی که از ديدن و نديدن روايت می کند، بار سنگينی بر دوش فيلمبرداری همچون محمود کلاری است. از او توقع می رود که بيش از آن که چشم می بيند به تصوير کشد؛ آن چه را که چشم نمی بيند، ببيند. در اين ميان هرچند تصاوير کلاری پاکيزه و خوش رنگ است، اما به فضای دوگانه فيلم مددی نمی رساند.

در عوض صدای دالبی فيلم غالبا تأثيرگذار است و فضای دو گانه قصه را همراهی می کند. گرچه گاه به ورطه افراط می افتد، اما در بسياری اوقات چيزی فرای تصاوير و بينايی ارائه می دهد.

اما شايد والاترين امتياز فيلم، بازی پرويز پرستويی در نقش يوسف باشد. وقتی می بينيم که مجيدی اين بار از عادت مألوف خود عدول کرده و به جای استفاده از نابازيگران و يا بازيگران گمنام سراغ ستارگان رفته، شايد در آغاز گمان کنيم که اين ترفندی برای جلب مخاطب بوده است، ولی وقتی فيلم را می بينيم خبردار می شويم که اين بار چاره ای جز بهره گيری از بازيگر توانايی چون پرستويی نبوده است. بدون شک بيد مجنون و نقش يوسف، بدون حضور پرستويی يکسره متفاوت از آن چه هست می شد.

شناسنامه فيلم

تهيه کننده و کارگردان: مجيد مجيدی، نويسندگان: مجيد مجيدی، فؤاد نحاس، سيد ناصر هاشم زاده، مدير فيلمبرداری: محمود کلاری، تدوين: حسن حسندوست، طراح صحنه: بهزاد کزازی، آهنگساز: احمد پژمان، صدابردار: يدالله نجفی، صداگذاری و ميکس: محمدرضا دلپاک، بازی: پرويز پرستويی، رويا تيموريان، محمود بهرازنيا، صغری عبيسی، محصول سازمان سينمايی سوره

 



 
فرامرز قريبيان وبيد مجنون
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤  

فرامرز قریبیان: فیلم سینمایی ''بید مجنون'' مفاهیم دینی را خیلی زیبا بیان کرده است
 
 

   
.

گروه هنر: بازیگر سینما و تلویزیون گفت: فیلم سینمایی ''بید مجنون'' خیلی زیبا توانسته است در قالب داستانی جذاب مفاهیم دینی را بيان کند .

فرامرز قریبیان، بازیگر سینما و تلویزیون در گفت و گو با خبرنگار شبستان گفت: در فیلم سینمایی ''بید مجنون'' جدیدترین اثر مجیدی، شاهد روایتی زیبا از معنا و مفهوم اعتقادی هستیم بدون اینکه نمادهای مشخصی از دین یا مذهب در آن وجود داشته باشد
بازیگر فیلم سینمایي ''سفیر'' افزود: مجید مجیدی، کارگردانی است که سینما را خوب می شناسد و الفبای آن را در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی آموخته است.
قریبیان، اظهار کرد: فیلم سینمایی ''بید مجنون'' با بهره گیری از کارگردانی قوی، فیلمنامه ای خوش ساخت و بازی درخشان پرویز پرستویی، یکی از آثار شاخص سینمای ایران در سال گذشته است.
بازیگر فیلم سینمایی '' پایگاه جهنمی'' تاکید کرد: سینمای ما با حضور کارگردان هایی مانند مجیدی، ابراهیم حاتمی کیا، روبه رشد است و هر سال شاهد ساخت آثاری در خور توجه و شایسته هستیم، پس باید هر چه بیشتر به این سینما بها داده شود تا فیلم سازان انديشمند هر چه بهتر بتوانند در این عرصه قدم بردارد.
پایان پیام/

 



 
تبليغ سگ بازي و راه رفتن خرس به جای بيلبوردهای بيد مجنون - ايلنا
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤  

تبليغات ماه رجب به جاي بيلبوردهاي" بيد مجنون"

تهران- خبرگزاري كار ايران

25 بيلبورد از مجموع بيلبوردهاي فيلم" بيد مجنون" از سطح شهر جمع آوري شد.
به گزارش خبرنگار گروه هنر ايلنا ، اين بيلبوردها كه در جهت تبليغات روز مبارك، 13 رجب و برنامه هاي اين ماه از اين فيلم گرفته شده بود ، از ديروز با نصب آگهي ها و بيلبوردهاي يك سيرك كه تبليغ سگ بازي و راه رفتن خرس را در خود داشته ، جايگزين بيلبوردهاي فيلم جديد "مجيد مجيدي "شد.
اين مسايل در حالي براي فيلم موفق جشنواره فيلم فجر اتفاق مي افتد كه تيزر اين فيلم بعد از گذراندن دالان هاي سانسور از تلويزيون و تاييد شخص "مهندس ضرغامي" ، رئيس سازمان صدا و سيما، قرار بود از روز يكشنبه هفته گذشته پخش شود.
ولي تاكنون يك تيزر هم ازاين رسانه پخش نشده است. از طرفي شنيده مي شود نگاه مسئول سينمايي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران نسبت به اين فيلم چندان مثبت نيست و "بيد مجنون" را يك فيلم ديني و يا ارزشي نمي داند و به نظر مي رسد بر همين اساس اتفاقات شهري كه براي تبليغات فيلم مذكور افتاده، از همين مسئله ناشي مي شود .
فيلم" مجيد مجيدي" در حال حاضر با فروش قابل توجه خود ، در گروه سينمايي استقلال به يكي از فيلم هاي پر فروش در حال اكران بدل شده است


 
بيلبوردهای بيد مجنون جمع شد -فارس بازتاب فردا
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤  

25 بيلبورد تبليغاتي فيلم «بيد مجنون» توسط شهرداري تهران جمع‌آوري شد.

به گزارش فارس، مجيد مجيدي، كارگردان فيلم «بيد مجنون»، با انتقاد شديد از جمع‌آوري اين بيلبوردها از سطح شهر تهران گفت: مأموران شهرداري به بهانه اين‌كه خودشان براي ماه رجب به اين بيلبوردها نياز دارند، با كاتر، پوسترهاي فيلم‌ها را پاره كرده و آنها را از بين برده‌اند.
وي ادامه داد: ‌آنها در جواب اعتراض ما مي‌گويند، تا چند روز ديگر اين بيلبوردها را به شما پس خواهيم داد.

مجيدي افزود: اگر مسئولان شهرداري از همان ابتدا به ما مي‌گفتند كه مي‌خواهند اين كار را انجام دهند، از سفارش بيلبورد جلوگيري مي‌كرديم.
مجيدي با اشاره به ضايع شدن بيت‌المال در از بين بردن اين بيلبوردها گفت: مأموران شهرداري همه بيلبوردها را از بين برده و هم‌اكنون كه يك هفته از اكران اين فيلم مي‌گذرد، از امكانات تبليغي بي‌بهره‌ايم.

وي همچنين از عدم بخش تيزرهاي فيلم «بيد مجنون» از تلويزيون انتقاد كرد و گفت: حتي خود آقاي ضرغامي نيز از اين مسئله تعجب كرده‌اند، چون خود ايشان دستور پخش تيزرها را داده اند